بایگانی‌های ماهانه: ژوئن 2013

مجموعۀ رقص‌های مجار، اثر یوهانس برامس

dancers_resize1
یوهانس برامس (Johannes Brahms) موسیقی‌دان بزرگ آلمانی سبک رمانتیک است . برامس به سال ۱۸۳۳ در شهر هامبورگ، در خانواده‌ای فقیر چشم به جهان گشود و تحصیلات ابتدایی موسیقی را نزد پدرش که نوازندۀ کنترباس بود، فراگرفت. آشنایی برامس با ویولونیست‌های مشهوری چون رمنی و یواخیم سبب شناخت وی از موسیقی محلی مجارستان شد که تحت تأثیر آن، برامس رقص‌های مجار خود را نوشت. مجموع 21 قطعه رقص‌های مجار برامس را می توانید از پیوندهای زیر دریافت کنید.
بخش نخست (25 مگابایت) —  پیوند کمکی
بخش دوم (16 مگابایت) —  پیوند کمکی

دست نزن بچه!

آقا و خانوم والی‌نژاد هر دو مردند. به فاصلۀ یک ماه از هم. و از اونها تنها پسری باقی مونده بنام آرمان.

من این آرمان رو اولین بار وقتی دیدم که تنها چند هفته‌ای از عمرش می‌گذشت. در یک مهمانی، بغل مادرش «طلعت خانوم» داشت بین مهمانها دلربایی می‌کرد. نزدیکش که شدم دست انداخت و بند عینکم را گرفت. همان موقع بابایش «آقا مصطفی» دست بچه را گرفت که: «اِ، بابایی… دست نزن، ول کن عمو رو»… همه خندیدیم  و بچه با دهان باز نگاهمون کرد.
دفعۀ بعد که آرمان خان رو زیارت کردم، دو-سه سالی بیشتر نداشت. خانواده والی‌نژاد ما رو دعوت کرده بودند به جشن تولدش. پسرک کنجکاو بود و پر شر و شور. به همه‌چیز دست می‌زد، اما آقا‌مصطفی مثل سایه دنبالش بود که:
– آرمان جون به کیک دست نزنی ها، به کادوهات دست نزنی هنوز موقعش نیست… آرمان جون به لباس خاله جون دست نزن دستت کثیفه. آرمان جون به این دست نزن اَخِه، اونو نکن تو دهنت کِخِه، طرف این نرو جیزِه، دست نزن به فرش بلا گرفته…!
زمان همینجور می‌گذشت و من دفعۀ بعد، آرمان رو وقتی دیدم که کلاس اولی شده بود. در سفرِ شمال بودیم و خانوادۀ والی‌نژاد رو در یکی از پاتوقهای بینِ راه دیدیم. طبق معمول، سایۀ والدین بر سر «آرمان جان» گسترده بود و از خطرات احتمالی محافظت می‌شد. آرمان دست به قابلمه نزن، آرمان دست به سوییچ نزن، دست به اون درخت نزن آفت داره… آرمان بیا اینجا چرا دست به آب میزنی کثیفه. آرمان دست به کیف عمو نزن. آرمان دست به کبریت نزنی. آرمان دست به ماشین نزن. آرمان تا دستت رو نشستی دست به قاشق نزنی ها…
خلاصه در طول سالها آشنایی دور و نزدیک با خاندان محترم والی‌نژاد، اولین چیزی که همیشه توجه مرا جلب می‌کرد، دست نزدنهای «آرمان» بود به چیزهایی که دور و برش بودند و تهدیدش می‌کردند. از بلوغ تا دانشگاه. نباید به کمد پدرش دست میزد یا به کنترل ماهواره، نباید به اونجای خودش دست می‌زد، نباید به وسایل برقی دست می‌زد… اوایل فکر می‌کردم اینکارها برای حمایت از اون بچه لازمه و او رو از خطرات دور نگهمیداره.
وقتی در دورۀ دانشجویی‌اش، «آرمان» رو در یکی از همایشها دیدم تقریبا نشناختمش. گوشه‌ای ایستاده بود و سعی می‌کرد سرِ راهِ چیزی نباشد. با کسی دست نمی‌داد و همه‌اش با دستمالی تمیز، لای انگشتانش رو پاک می‌کرد. نوعی حس گناه در صورتش موج می‌زد و در حالی که همه مشغول رتق و فتق امور بودند، اون مشارکتی به خرج نمیداد.
از او خواستم یکبار در یکی از برنامه‌های کوهنوردیِ دوستانه‌ی ما شرکت کند، و کاش نخواسته بودم. با اصرار من و اکراه قبول کرد. با اینهمه در طول برنامه نه دست به خاک زد، نه به گیاه، نه کوله‌ای برداشت و نه چوبی جمع کرد. تنها ساندویچش را که با دقت پیچیده بودند خورد و ظرف آبش را به دهان برد. در رودخانه با ما آبتنی نکرد و سعی کرد روی چمنها ننشیند. در طول برنامه تنها مراقب بود از سرِ بی‌احتیاطی یا عمد، دست به چیزی نزند که مبادا خراب شود. حتی درِ ماشین را یکی برایش باز کرد تا بنشیند.
آرمان هیچوقت عاشق نشد تا آنجا که میدانم. نمی‌توانست به موها، اندام، لبها و سینه‌های دختری دست بزند. انگار پرده‌ای نامرئی میان دستانش و جهان پیرامونی کشیده بودند. هنگامی که به اجبار به کاری دست می‌زد، با عذاب وجدان و در نهایتِ سرعت اینکار را انجام می‌داد. سعی می‌کرد هیچگاه مسئولیتی نپذیرد، همیشه در پشت صحنه حضور داشت. خانواده‌اش هم چیز زیادی از او نمی‌خواستند. تنها نباید به سیگار، به کیبورد، و به خشونت دست می‌زد. تصور می‌کنم اگر از سربازی معاف نشده بود، خودش را در پادگان حلق‌آویز می‌کرد. البته حق نداشت به طناب دست بزند.
در اواخر عمرِ پدر و مادر بیمارش، او نتوانسته بود از آنها پرستاری کند. شغل مطلوبی نتوانسته بود پیدا کند. همه‌چیز مستلزم دست زدن به کاری بود. نه پرِ کاهی از زمین بلند می‌کرد و نه لیوانِ آبی به دست مادر مریض می‌داد. نه ویلچر پدر را هل میداد و نه به خانه و گلهایش رسیدگی می‌کرد. مبهوت بود و بیگانه. هنگام مرگ پدر و مادرش، او هیچ کاری نکرد. در گوشه‌ای ایستاد و «به چیزی دست نزد».

الان دیگر از او خبر ندارم. اهمیتی هم ندارد. هر روز در کوچه و خیابان، از کنار هزاران آرمان می‌گذرم. با دستانی بی‌فایده.

زورق چوبین… اثر "اوتارا-کورو"

این قطعه را از اینجا یا از اینجا دریافت کنید. (4 مگابایت)
ژانر: موسیقی بی کلام، New age
line1Big
 اوتارا-کورو گروه دو نفرۀ موسیقی ژاپنی است که انگاره های سوترا را با موسیقی مدرن الکترونیک و نوای بَربَط در هم می آمیزد. موسیقی این گروه، از نوای آرامش بخش جادویی برخوردار است. «سه-ایچی کیودا» و «کازوماسا یوشیوکا» بنیانگزاران این گروه موسیقی هستند.

همیشه عاشق

پسری کوچک بودم، با موهای فرفری. کم‌حرف و رویا‌زده. تازه خودم رو شناخته بودم، و بدنم رو.
او هم نشسته بود اونجا. روبروی من، روی لبۀ مبل. با چشمانی روشن و موهای افشانِ خرمایی‌رنگ. با دستهایی ظریف و ناخنهایی ظریفتر. لبۀ آستینهاش ریش ریش بود. پوستش نرم. پاش رو انداخته بود روی پاش و سیگار لای انگشتاش دود می‌کرد.
تمام نشانه‌های یک شاهزاده‌خانم رو داشت. با لبخندی گرم. آدم یاد سرزمینهای رویایی می‌افتاد. یاد نگهبانهایی که توی جنگل دنبال شازده‌خانومِ گمشده می‌گشتند. یاد آتیش لب دریا توی شب سرد بارونی. یاد پیرزن جادوگر و برادرهای بد‌ذات. یاد شنلهای گشاد و برق نگاه‌های دزدکی عاشقانه…
رفتم جلوش ایستادم. سر چرخاند و به من نگاه کرد. زمان نمیتونه همه چیز رو حل کنه.
 گفتم: خانوم… شما خیلی قشنگین!
دوست داشتم دستم روی قبضۀ شمشیر بود یا یه تیر‌کمون به پشتم آویزون بود. حتی صدام نلرزید. کاش یه اسب مشکی براق هم، در حالی که بخار از پوستش بلند می شد، پشت سرم واستاده بود.
خانمه سیگارش رو توی جا‌سیگاری تکوند و شانه‌ام را گرفت. هلم داد.
– برو گمشو بینم… تخم سگ نیم وجبی رو ببین ها! این حرفا رو از کجا یاد گرفتی؟ برو بازیت رو بکن…
رفتم یک گوشه قایم شدم. توی شلوارم هم جیش کردم. از اون موقع تا الان، همیشه سعی کرده‌ام عاشق باشم.