همیشه عاشق

پسری کوچک بودم، با موهای فرفری. کم‌حرف و رویا‌زده. تازه خودم رو شناخته بودم، و بدنم رو.
او هم نشسته بود اونجا. روبروی من، روی لبۀ مبل. با چشمانی روشن و موهای افشانِ خرمایی‌رنگ. با دستهایی ظریف و ناخنهایی ظریفتر. لبۀ آستینهاش ریش ریش بود. پوستش نرم. پاش رو انداخته بود روی پاش و سیگار لای انگشتاش دود می‌کرد.
تمام نشانه‌های یک شاهزاده‌خانم رو داشت. با لبخندی گرم. آدم یاد سرزمینهای رویایی می‌افتاد. یاد نگهبانهایی که توی جنگل دنبال شازده‌خانومِ گمشده می‌گشتند. یاد آتیش لب دریا توی شب سرد بارونی. یاد پیرزن جادوگر و برادرهای بد‌ذات. یاد شنلهای گشاد و برق نگاه‌های دزدکی عاشقانه…
رفتم جلوش ایستادم. سر چرخاند و به من نگاه کرد. زمان نمیتونه همه چیز رو حل کنه.
 گفتم: خانوم… شما خیلی قشنگین!
دوست داشتم دستم روی قبضۀ شمشیر بود یا یه تیر‌کمون به پشتم آویزون بود. حتی صدام نلرزید. کاش یه اسب مشکی براق هم، در حالی که بخار از پوستش بلند می شد، پشت سرم واستاده بود.
خانمه سیگارش رو توی جا‌سیگاری تکوند و شانه‌ام را گرفت. هلم داد.
– برو گمشو بینم… تخم سگ نیم وجبی رو ببین ها! این حرفا رو از کجا یاد گرفتی؟ برو بازیت رو بکن…
رفتم یک گوشه قایم شدم. توی شلوارم هم جیش کردم. از اون موقع تا الان، همیشه سعی کرده‌ام عاشق باشم.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: