بایگانی‌های ماهانه: اکتبر 2013

ویرانه‌های شگفت‌انگیز دنیای کهن

هرم پله‌دار زوسر
کهن‌ترین هرمِ ساخته شده به دست مصریان باستان، هرمِ پله‌ای زوسر است که بیش از 60 متر ارتفاع دارد و از 6 سکو تشکیل شده است. این هرم، به فرمان فرعون زوسر (از دودمان سوم فرعونیان) و به دستِ معمار بزرگ مصری، ایمهوتپ، 4700 سال پیش در ساکارا (سقاره) بنا نهاده شد.

Djoser1
در زیر این هرم، شبکه‌ای از تونلها به طول 5.5 کیلومتر ساخته شده است. در مرکز این شبکه و در عمق 28 متری زمین، دخمه‌ای وجود دارد که آرامگاه فرعون زوسر است. قطعاتی از تابوت سنگ خارای زوسر، در جریان مرمت این مقبره، بدست آمده است.
Djoser2
ساخت هرم پله‌دار زوسر، اولین گام از آرزوی بلند‌پروازانه‌ای بود که با ساختن هرم بزرگ گیزه، به اوج خود رسید.

ادامهٔ این نوشته را بخوانید

Advertisements

Half Measures

مایک: من قبلنا تو پلیس محله خدمت می‌کردم. همیشه‌ی خدا هم از این کثافتکاری‌های دعواهای خونگی به تورمون می‌خورد، سالی صد تا هم بیشتر شاید… ولی یه یارویی بود، یه کثافت عوضی که هیچوقت از یادم نمیره. یه نره‌خری بود این هوا. ولی زنش، یا دوست‌دخترش یا حالا هرچی، یه خانوم ریزه‌میزه بود. مچ دستاش به نازکی ساقه‌ی گل… جونم برات بگه هر آخر هفته، نصفه‌شبی خونۀ اینا دعوا و کتک‌کاری بود. همیشه هم یکی از ما دخترک رو می‌کشید یه گوشه‌ای و بهش می‌گفت «دیگه امشبو باید از دست این شکایت کنی، جونت به لبت نرسید؟» ولی  دختره مث سگ از این قالتاق می‌ترسید، نه اینکه از این لوس‌بازیها در بیاره که میدونم منو دوست داره و از این مزخرفات، که گوشمون از این چرت و پرتا پُر بود. دختره از جونش می‌ترسید و حاضر نبود واسه یارو پاپوش درست کنه، با هیچ دوز و کلکی هم نمی‌تونستیم وادارش کنیم! تنها کاری که از دستمون بر می‌اومد، این بود که دخترک رو بسپریم دست مامورای اورژانس و مردکِ دیلاق رو بندازیم عقب ماشین، ببریم تا یه شب تو سولدونی آب خنک بخوره. فرداش هم دوباره شاخِ شمشاد، از زندون میزد بیرون و بر می‌گشت سر خونه زندگیش.
تا اینکه دستِ بر قضا، یه شب میزنه و رفیقم مریض میشه. خودمم و خودم. یهو زنگ می‌خوره و بعله، بساط هر آخر هفته دوباره به راهه… یارو زده دک و دماغ دختره رو خونین و مالین کرده و حالا میگه پاش سُر خورده تو حموم. خب میرسم خونه‌شون، دستبند میزنم به دستاش و میندازمش ته ماشین پلیس و دِ برو که رفتیم. فقط امشب، همینجور که دارم می‌برمش پاسگاه، یارو اون پشت لمیده و بی‌خیال داره واسه خودش آواز می‌خونه… و این دیگه بد‌جور اعصابم رو میریزه بهم. پس به جای اینکه بپیچم چپ، می‌پیچم راست، و میرونم  توی جاده‌ی بیرون شهر. تو یه خراب شده وا می‌ایستم، وادارش می‌کنم جلوم زانو بزنه و تپانچه‌ام رو در میارم میذارم تو دهن مردکه. بهش می‌گم «اینجا دیگه آخر خطه. تموم شد!»
یارو حالا داره مث ابر باهار اشک می‌ریزه، خودشو خیس کرده و مدام قسم می‌خوره که دیگه دس رو دخترک بلند نمی‌کنه… از ترس جیغ میزنه، البته تا اونجا که وقتی آدم یه تپانچه تو دهنشه، میتونه جیغ بزنه. بهش گفتم خفه‌خون بگیره، چون باس فکر می‌کردم چه غلطی بکنم. اونم خفه شد، عین یه مرده ساکت شد. عین سگی که منتظره یه لقمه غذا جلوش بندازن. یه مدت همونجور اونجا واستادم. من وانمود می‌کردم دارم فکر می‌کنم و اون مجسمه‌ی بلاهت هم، همونجا زانو زده بود و تو شلوارش ریده بود.

بعدِ چند دقیقه، لولۀ تپانچه‌ام رو از دهن گشادش کشیدم بیرون و بهش گفتم «ببین بچه، اگه یه دفعه دیگه دستتو روی اون دخترک بلند کنی، چنینت می‌کنم و چنانت می‌کنم و اِله می‌کنم و بِله می‌کنم و…» از این‌جور مزخرفات.

والتر: پس فقط یه اخطار بهش دادی؟

مایک: البته… فقط می‌خواستم کارِ درست رو انجام داده باشم. ولی دو هفته بعد، یارو دخترک رو کشت… البته! با پایه‌ی مخلوط‌کن جمجمه‌ی دختره رو له کرده بود. وقتی رسیدیم اونجا، خون همه جا رو ورداشته بود، انقدر که مزه‌اش رو هم می‌شد حس کنی.
حالا میدونی چرا این قصه رو واسه‌ات گفتم؟ چون وقتی باس کاری رو تموم می‌کردم، دست و دلم لرزید. هیچوقت دیگه اون اشتباه رو تکرار نمی‌کنم… دیگه دست و دلم نمی‌لرزه والتر!

(بخشی از گفتگوی مایک و والتر، در قسمتی از سریال تلویزیونی Breaking Bad)

mike

این گفتگو را می توانید اینجا مشاهده کنید.