حالا دیگه تو بهشتیم!

دختر دمِ بخت همسایه، روزها به خانه‌ی ما می‌آید و مرا همراه خود به خانه‌شان می‌بره. دخترک به سرش چارقد می‌بنده. او قرآن می‌خونه و می‌خواهد حافظ قرآن بشه. مرا هم به همین نیت به خانه‌شان می‌بره. من سوره‌های قرآن را یادش می‌دهم.
دخترک دلش می‌خواهد ما تنها باشیم. اینه که هر روز بهانه‌ای میتراشه و مادرش رو از خونه بیرون می‌فرسته. بعد من رو بغل می‌کنه و بالای تختخواب می‌بره. اونجا لحاف رو می‌کشه روی سرمان و شروع به تکرار سوره‌هایی می‌کنه که از بَر کرده.
– بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد‌لله الرب العالمین. و صلاة والسلام علی رسولنا محمد…
دخترک از یک طرف مرا دستمالی می‌کنه و از طرفی دستهام رو می‌گیره و روی بدنش به هر طرف می‌گردونه و تکرار می‌کنه:
– الحمد‌لله الرب العالمین…
بعد برمی‌گرده و میگه:
– حالا دیگه تو بهشتیم… بهشت هم یه همچین جاییه… ما الان توی بهشتیم!
من هنوز عقلم قد نمیده. البته حدس می‌زنم که اینکارها عیبه، ولی از ماهیتِ اون هنوز درک درستی ندارم. هم خجالت می‌کشم و هم سخن‌چینی رو کارِ زشتی می‌دونم و از این مقوله به مادرم چیزی نمی‌گویم. دخترک هم مدام تکرار می‌کنه:
– حالا دیگه تو بهشتیم…!
و هربار که از بهشت خارج می‌شویم، دخترک چه بسا زیر بارِ احساس گناه و پشیمانی که پیدا می‌کنه، از من میپرسه:
– دعای استغفار چه جوریه؟ اون رو هم حفظ کنیم…

از زندگینامه‌ی عزیز نسین، نویسنده‌ی نامدار ترکیه‌ای (با تلخیص)

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: