داستان‌هایی از پادشاهان اساطیری

یایاتی
داستان ”شاه یایاتی“ در فرهنگ هند، روایت پادشاهی است که با همسر خود به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند. تا اینکه یک شاهزادۀ سابق خوبروی به نام ”شارمیستا“، در کاخ ایشان به خدمتکاری مشغول شد. خدمت‌کار جوان، پادشاه را فریفت تا با او ازدواج کند. نتیجۀ ازدواج دوم یایاتی و شاهزاده‌خانم، چندین کودک بود که همگی از دید همسر اول پادشاه مخفی نگه داشته می‌شدند.
king01اما زمانی که همسر اول پادشاه از خیانت او مطلع شد، به پدر خود شکایت برد و پدر وی، پادشاه را طلسم کرد تا پیر و فرتوت شود. گرچه او بعدا از این کار خود پشیمان شد اما تنها راهِ چاره برای دوباره جوان شدن یایاتی، این بود که یکی از فرزندان وی جوانی خود را به او ببخشد. تمامی فرزندان شاه یایاتی از این کار سرباز زدند تا این که پسر کوچک وی، پورو، پذیرفت جوانی‌ش رابه پدر ببخشد. پس شاه دوباره جوان شد وبه کیف و عشرت مشغول… پورو نیز به جای پدر خویش پیر شد.
اما مدتی بعد پادشاه دریافت که تمام لذت‌ها و خوشی‌های عالم هم نمی تواند او را سیر کند و از اعمال خود پشیمان شد. پس به کاخ خویش بازگشت و جوانی فرزندش را به او بازگرداند. سپس وی را به جای خود بر تخت شاهی نشاند – زیرا تنها وی بود که به پدر خویش عشق ورزیده بود- و خود، به جنگل پناه برد تا باقی عمر خویش را در مراقبه و مکاشفه بگذراند.

هوتو ماتو‌‌آ
زمانی پادشاهی بود بنام هوتو ماتو‌آ که در سرزمین ”کیوا“ در جزایر پولی‌نزی حکم‌رانی می‌کرد. افسانه‌ها می‌گویند چون قبیلۀ او در نبرد با قبیله‌ای دیگر شکست خورد، پس به ناچار به فکر مهاجرت به سرزمین دیگری افتاد. خال‌کوبِ شخصی پادشاه، در رویای خویش سرزمینی را دید که برای آنها، مناسب بود. پس همۀ قبیله، قایق‌های خویش را از مایحتاج و لوازم زندگی، الواح اجدادی و دیگر وسایل خویش پر کردند و در سفری 120 روزه، رهسپار سرزمین ناشناخته شدند.
king02سرزمینی که آنها به آن پای نهادند، اکنون به نام ایستر‌آیلند شناخته می‌شود: جزیره‌ای که به سبب ده‌ها تندیسِ سنگی عظیم که در سراسر آن جزیره پراکنده شده، مشهور است. هوتو ماتو‌آ  و مردمان قبیله، ساخت این مجسمه‌های سنگی بنام ”مو‌آ“ را نوعی عبادت طبیعی می‌دانستند. افسانه‌ها می‌گویند پادشاه پیش از مرگ خویش، سرزمین ایستر‌آیلند را میان دو پسر خویش تقسیم کرد و مردمان، ساخت این تندیس‌های عظیم را جهت احترام به فرزندان پادشاه و حاصل‌خیزی زمین و بارآوری محصولات خویش، مهم می‌دانستند.

پریفاس
در اساطیر یونانی، پریفاس پادشاه بزرگی بود که در میان مردم، محبوبیت فراوان داشت. او که به آپولو ارادت بسیار داشت و برای بزرگ‌داشت او مراسم منظمی را ترتیب می‌داد، از آن دست پادشاهانی بود که مردم آرزو داشتند تا ابد بر تخت قدرت بماند… اما از آنجا که مردم شروع به پرستیدن او به عنوان یک خدا کردند، پادشاهی او رو به زوال گذاشت.
king03زمانی که مردم به بنا کردن معابدی برای پریفاس دست یازیدند و او را ناجی خود دانستند، خشم زئوس بر‌انگیخته شد. از آنجا که پریفاس خود، هیچ عمل بدی انجام نداده بود، زئوس تصمیم گرفت بجای سیاست‌ورزی، او را از صفحۀ روزگار محو کند. اما آپولو که از سوی پریفاس بسیار گرامی داشته می‌شد، پا در‌میانی کرد. پس زئوس تصمیم گرفت بجای کشتن پریفاس، او را به عقابی تبدیل کند. زئوس حتی همسر وی را بدون هیچ گناهی، به یک کرکس بدل نمود. اما از آنجا که درک تصمیمات خدایان کار دشواری است، زئوس همچنین در حق آنها لطفی روا داشت: وی پریفاس را پادشاهِ پرندگان، و کرکس را برای یونانیان، نشانۀ بختِ خوش قرار داد.

مِمنون
در اساطیر یونانی، مِمنون از سلالۀ خدایان، فرزند تیتان و ائوس و پادشاه قدرتمند اتیوپی (حبشه) در دورۀ جنگ تروا بود.  چون پادشاه تروا، پریام، پس از جنگی ده ساله، کار را دشور یافت، از خواهر‌زادۀ خویش مِمنون، درخواست کمک کرد. مِمنون که لشگری قوی و زبده در اختیار داشت، به کمک تروا شتافت. حضور او، موازنۀ قوا را در این جنگ طولانی کاملا به هم زد زیرا نه تنها لشگری بزرگ داشت، بلکه خود مِمنون نیز جنگ‌آوری بی‌همتا و دلیر بود.

الهه "ائوس"، پیکر بیجان پسرش "مِمنون" را حمل میکند.

الهه «ائوس»، پیکر بیجان پسرش «مِمنون» را حمل میکند.

مِمنون در جنگ بسیاری از سربازان یونانی را از پای در‌آورد، اما زمانی که ”آنتیلکوس“ دوست نزدیک ”آشیل“، سردار یونانی که وی نیز از سلالۀ خدایان بود را کشت، از سوی وی به نبردی تن به تن فرا خوانده شد. نبرد این دو، چنان خیره‌کننده بود که خدایان ترجیحی بر مرگ هیچ یک نداشتند اما سرانجام این آشیل بود که مِمنون را از پای در‌آورد. می‌گویند در گرامی‌داشتِ بزرگی و شجاعت ممنون، زئوس دسته‌ای از  پرندگان را به سوی تل هیزمی که قرار بود جسد وی بر آن سوزانده شود گسیل کرد، آنها بر فراز جسد مِمنون با یکدیگر چنان جنگیدند که همگی بر خاک افتادند. افسانه‌ها می‌گویند هر سال در سالگرد مرگ مِمنون، دوباره دسته‌ای از پرندگان این کار را تکرار می‌کنند. به این پرندگان،  ممنونِدای می‌گویند.

گولد‌مار
افسانۀ پادشاه کوتوله، گولد‌مار، بسیار عجیب است. گرچه مردم اجازه داشتند وی را لمس کنند، اما هیچ‌کس حق نداشت به او نگاه کند. کسانی که دستان او را لمس می‌کردند، آنها را سرد و بسیار نرم می‌یافتند. با اینهمه، گولد‌مار قمار‌بازی مجرب و چنگ‌نوازی قهار بود. گرچه روایات داستان زندگی وی متفاوتند، اما همگی بر این اشاره دارند که هیچ‌کس حق نگاه کردن به او را نداشته است. پس باید مشکلی در میان بوده باشد!
king05گرچه شواهد حاکی از وجود داشتن این پادشاه بودند – او غذایی را که برایش آماده می‌کردند، می‌خورد- اما هیچ‌کس نتوانست به او نگاهی بیندازد. می‌گویند مردی تصمیم گرفت به هر روش ممکن، نگاهی به پادشاه کوتوله بیندازد. او بر زمین خاکستر می‌پاشید تا شاید جای پای او را ببیند، و بر زمین چیزهایی می‌ریخت تا اگر پادشاه به جمع کردن آنها مشغول شود نگاهی براو بیندازد. اما پادشاه از این کار وی خشمگین شد، او را کشت، بخشی از او را کباب کرد، بخشی دیگر را پخت و تمام او را تا تکۀ آخر نوش جان کرد. او تالارهای کاخ خویش را هم نفرین کرد تا دیگر کسی جرات نگاه کردن به او را نداشته باشد.

گلا‌ئوکوس
در اساطیر یونانی، گلائوکوس پادشاه کورینتوس و فرزند سیزیف بود که داستان زندگی وی، دست‌مایۀ تراژدی گم‌شدۀ شاعر بزرگ یونانی، آشیل بود. او که به اسب‌سواری و مسابقات ارابه‌رانی علاقۀ خاصی داشت، به این فکر افتاد که اگر اسبانش از گوشت آدمی‌زاد تغذیه کنند، توان و سرعت بیشتری خواهند داشت. گرچه مشخص نشده این پادشاه، گوشت آدمی را از کجا تهیه می‌کرده، اما مشخص است که چنین تصمیمی چه جنایاتی را در پی داشته است.
king06اما گلائوکوس در این کار زیاده‌روی کرد، و خود قربانی ابتکار وحشتناکش شد: اسبان وی که از خوردن گوشت آدمی‌زاد سر‌مست شده بودند، سرانجام ارابۀ وی را در هم شکستند و خود پادشاه را نوش جان کردند!

فیشر کینگ
افسانۀ فیشر کینگ دربارۀ یک پادشاه مشخص نیست، بلکه مجموعه روایاتی است از سرزمینی که دچار مصیبت شده است: بلایایی مانند خشک‌سالی، بیماری، تنگدستی و قحطی. حاکم این قلمرو اما، خود نیز بیمار و سست‌عنصر است و این مشکلات، هر یک تشدید‌کنندۀ دیگری هستند. در این داستان‌ها، معمولا پادشاه در انتظار شوالیۀ نجات‌بخشی است که از راه برسد و سر‌زمین او را نجات دهد. حال این شوالیه گاه با اتکاء به شیء مقدسی (همچون جام مقدس) با معجزه‌ای مردمان را نجات میدهد یا گاه با راهنمایی و پندهایی خرد‌مندانه، پادشاه را راهنمایی می‌کند تا قلمرو‌ش را از مصیبت برهاند.
king07این داستان در روایات مربوط به افسانۀ شاه آرتور نیز تکرار شده است. در برخی از آن‌ها، شاه آرتور از اینکه سلحشوران خویش را به جستجوی جام مقدس بفرستد هراس دارد، زیرا قلمرو پادشاهی را نیازمند محافظت می‌داند. اما از آنجا که بیماری پادشاه او را بسیار آزرده کرده است، سرانجام به سلحشوران خویش اجازه می‌دهد تا به جستجوی راه حلی برای درمان بیماری پادشاه و به دنبال آن، رستگاری قلمرو پادشاهی برآیند.
گرچه افسانۀ فیشر‌کینگ در روایات زیادی تکرار شده، اما شاید این داستان تنها تمثیلی باشد از رابطۀ حکومت و مردم: اگر حکومت کار‌آمد و سالم نباشد، مردمان نیز به رنج و عذاب خواهند افتاد، و بر عکس!

بریوگن
شاه بریوگن، پادشاه بلند‌پروازی بود که سودای دیدن چهار گوشۀ زمین را در سر می‌پروراند. وی به این سودا، برج‌های هرکول را بنا نهاد، ستون‌هایی که از فراز آن‌ها می‌توانست تا دورترین نقاط قلمرو خود را ببیند؛ اما او باز هم بیشتر می‌خواست. هنگامی که وی به آینۀ جادویی دست یافت که با نگریستن در آن می‌شد تمام نقاط زمین را دید، به آرزوی خویش دست یافت.
king08اما ایث، پسر پادشاه، نیز شیفتۀ آینه شد. او مدت‌ها در آینه به گوشه و کنار جهان می‌نگریست. سواحل ایرلند چنان وی را مسحور خویش کردند که او تصمیم گرفت با تشکیل گروهی ماجراجو، به آن سرزمین سفر کند. وی با شش کشتی براه افتاد. کسی نمی‌داند چه به سر وی و همراهانش آمد، اما مدتی بعد اجساد ایشان در سواحل ایرلند پیدا شد. گروهی می‌گویند ملوانان بر علیه او شورش کردند و برخی روایت می‌کنند طوفان سهمگینی، کشتی‌های ایشان ر ادر هم شکست… خشمگین از مرگ پسر خویش، شاه بریوگن تصمیم گرفت به ایرلند لشگر‌کشی کند و آنجا را تحت سیطرۀ خویش در آورد.

دوشیانتا
دوشیانتا، پادشاهی مهم در سنت‌های اساطیری هندیان است، اما داستان زندگی او، با دانستن پیشینۀ همسر وی، شاکانتولا، معنا می یابد.
king09روزگاری پادشاه قدرت‌مندی بنام کائوشیکا به طمع آن می‌افتد که به قدرت ماورایی دست یابد و بابت این کار، از زندگی جسمانی خود چشم می‌پوشد. این عمل او، باعث نگرانی ایندرا، پادشاه پادشاهان، می‌شود. او زنی فریبنده را به بارگاه پادشاه می‌فرستد تا او را از اندیشه‌ی به جامۀ خدایان در‌آمدن باز‌دارد. حاصل هم‌خوابگی پادشاه و آن زن زیبا، دختری است به نام شاکانتولا. اما پادشاه کودک خود را می‌راند و حکیم پیرِ خردمندی وی را به فرزندی پذیرفته و در گوشه‌ای از جنگل، به پرورش او همت می‌گمارد.
زمانی که شاکانتولا دختر بالغی می‌شود، روزی شاه دوشیانتا او را در جریان یک شکار می‌بیند و دل‌باختۀ وی می‌شود و از او در‌خواست ازدواج می‌کند. اما دخترک شرط را بر رضایت حکیم خردمند می‌گذارد. دوشیانتا اما دخترک را قانع می‌کند و به وی می‌گوید درختان جنگل، شاهدی بر ازدواج آن دو خواهند بود.
پس از هم‌آغوشی با شاکانتولا، اما پادشاه وی را ترک می‌کند. حاصل ازدواج آن دو، پسری می‌شود به نام بهارات. از آنجا که مدت‌ها می‌گذرد و پادشاه به سراغ عروس خود نمی‌آید، خانواده‌ی وی تصمیم می‌گیرند ماجرا را فراموش کرده و به زندگی خود ادامه دهند. اما بهارات چون بزرگ می‌شود، می‌خواهد بداند پدر وی کیست؛ پس شاکانتولا بار سفر می‌بندد و به دیدار پادشاه می‌رود. پادشاه از شناختن او سر باز می‌زند و گرچه شاکانتولا می‌گوید که درختان جنگل بر ازدواج آنها شاهدند، اما بزرگان دربار حرف‌های او را جدی نمی‌گیرند. هنگامی که زن بینوا، سر‌خورده قصد بازگشت دارد، آسمان شکافته می‌شود و ندایی از جانب خدایان به دوشیانتا می‌گوید عهد نگهدارد و همسر خویش را بپذیرد. دوشیانتا، هراسان از خشم خدایان، سرانجام همسر و فرزند خویش را نزد خود می‌پذیرد.

آناکساگوراس
در افسانه‌های یونان باستان، قلمروِ پادشاهی وجود داشت به نام آرگوس. در هنگامۀ فرمان‌روایی آناکساگوراس ، برخی زنان این سرزمین، ادعا می‌کردند که معابد زمینی از معابدی که خدایان برای خویش ساخته بودند، زیبا‌ترند. این موضوع، خشم خدایان را برانگیخت و ایشان به سبب این گستاخی، زنان آرگوس را نفرین کرده و آنها به جنون مبتلا شدند.
king10این که آثار این جنون چگونه بود در پرده‌ای از ابهام است، اما در بیشتر روایات، موهای زنان شروع به ریختن کرد و پوست ایشان به زخم‌هایی دچار شد. آناکساگوراس که از این مصیبت نگران شده بود، به جستجوی راه حلی بر‌آمد. سرانجام، مرد خردمندی به نام ”ملامپوس“ به پادشاه قول داد که در ازای دریافت نیمی از قلمروِ پادشاهی وی، زنان را از این جنون رهایی می‌بخشد. آناکساگوراس این را نپذیرفت اما از آنجا که بیماری به سرعت تمام زنان سرزمینش را مبتلا می‌ساخت، سرانجام ناچار به پذیرفتن شرط ملامپوس شد، اما این بار ملامپوس از وی خواستار دو‌-‌سوم قلمروش شد: یک‌-‌سوم برای خود و یک‌-‌سوم برای برادرش. پادشاه از روی ناچاری پذیرفت و این‌گونه بود که پادشاهایی آرگوس به سه بخش تقسیم شد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: