بایگانی‌های ماهانه: ژوئیه 2016

داستان فرگشتِ انسان…

55 میلیون سال پیش
نخستین پستان‌داران پا بر عرصۀ وجود گذاشتند.

8 تا 6 میلیون سال پیش
نخستین گوریل‌ها پدیدار شدند. بعد‌ها، اجداد انسان‌ها و میمون‌های انسان‌نما از یکدیگر انشعاب یافتند.

5.8 میلیون سال پیش
اُرُرین توگنی، نخستین نیای انسانی، بر دو پای خود ایستاد. سنگواره‌‌های پراکنده‌ای با قدمت ۵٫۶۵ تا ۶٫۲ میلیون سال، از این گونه در کنیا به دست آمده ‌است.

5.5 میلیون سال پیش
آردی‌کپی، نخستین انسان‌نمای جنگل‌نشین، پدیدار شد.
1 ادامهٔ این نوشته را بخوانید

Advertisements

از روبرو با شلاق!

√ پول ریشۀ همه شرها است. اما اگر پول نداشته باشی، جامعه چندان به تو روی خوش نشان نمی‌دهد. هر چه از این ”شر“ کمتر داشته باشی، کمتر هم آدم به حساب میایی… به زمین خوش آمدید! 

√ فرمولِ ”سر شب خوابیدن و کلۀ سحر بیدار شدن“، شما را در طیف طبقۀ کارگر قرار می‌دهد… ثروتمند‌ها، اختیار زمان خوابیدن و بیدار شدن‌شان دست خودشان است. 

√ هر کدام از ما، یکی از تریلیون‌ها موجود زنده روی یکی از تریلیون‌ها سیارۀ واقع در تریلیون‌ها کهکشان، متعلق به یک کیهان بی‌انتها و همیشه چرخان هستیم… و با این‌همه، همیشه کسانی هستند که خود را ”مهم“ می‌پندارند. به این اشخاص، ”مرد“ و ”زن “ گفته می‌شود. شاید لازم باشد از آن‌ها اجتناب کنید. 

ادامهٔ این نوشته را بخوانید

از دفتر خاطرات روسپی‌ها

”یه بار یه مشتری ازم خواس پشتشو بخارونم… یه ساعت و نیم پشتشو خاروندم، بدون این که کار دیگه‌ای بکنیم!“

”واسه یه سال و خرده‌ای، هفته‌ای یه روز می‌رفتم پیشش، حتی رخت چرکهام هم می‌بردم خونه‌اش می‌شستم. بعدش دو‌تایی مست می‌کردیم، اونم بغلم می‌کرد و از زندگی افتضاحش برام تعریف می‌کرد. دو سه بار هم بین حرفاش می‌زد زیر گریه… کارمون همین بود.“

”یه مشتری دانشجو داشتم، یه شب بهم 250 دلار داد تا بهش رقص یاد بدم… خب منم یادش دادم.“

”یکی از مشتریام فقط نقاشیم رو کشید. حتی ازم نخواس لباسامو در بیارم.“

”خیلی از مشتریام فقط بهم زنگ میزنن که برم و بغلشون کنم… خیلیا فقط می‌خوان یکی باشه بهشون محبت کنه و به حرفاشون گوش بده…“

”یه بار یکی بهم 400 دلار داد تا با لگد بزنم تو بیضه‌هاش. بعدم شال و کلاه کنم و با کفش پاشنه بلند روش راه برم!“

”یه مشتری داشتم دیوونۀ پری دریایی بود. کار منم این بود که وقتی میرم پیشش، از این لباسای پری دریاییا بپوشم. وانمود کنم کف زمین دارم خفه می‌شم. اون هم وانمود می‌کرد منو نجات میده و میبره میندازتم توی دریا که تا ابد به خوبی و خوشی زندگی کنم…“

”یه مشتری داشتم باهاش می‌خوابیدم، تا یه بار فقط ازم خواس چند تا از این شلوارای گل‌گلیِ چسبون براش بپوشم، نگام کنه!“

”یه آقایی بود بعضی شب‌ها می‌اومد فاحشه خونه، یه دختری می‌خواس که لباس بپوشه چسان‌فسان کنه، بعد بشینه رو شکم آقا. اون آقاهه هم همین‌جور یه داستانی تعریف می‌کرد که چطور یه بار چند تا دختر مکش مرگ ما، اونو با ماشین زیر گرفته بودند… یه بار حتی از من خواست با ماشینم زیرش بگیرم. گفتم نه… خواستم در برم، که پاشو گذاشت زیر چرخ ماشین… فرداش هم اومد یه پنجاه دلاری گذاشت کف دستم!“

”یه مشتری بود، می‌خواست براش لباسای اون چنانی بپوشم و اتاقو براش جارو بکشم… اونم فیلممو ور می‌داشت. نه لخت می‌شدم نه چیزی… همین!“

”یه بار یکی از مشتریام منو برداشت با ماشینش، رفتیم لب ساحل تا من اقیانوس رو از نزدیک تماشا کنم. آخه تا اون موقع از نزدیک اقیانوس رو ندیده بودم.“

حماقت‌های بشری

در ماه مارس 1826 میلادی، جوزف اسمیث، جوان 21 ساله، متهم به کلاه‌برداری و بر هم زدن نظم عمومی شد. وی در دادگاهی که در ”بینبریج“ برگزار شد، اعتراف کرد که سر مردم کلاه می‌گذاشته و به ایشان وعده داده است که با کمک یک سنگ جادویی، می‌تواند اشیاء گمشده‌ی آن‌ها را پیدا کند.
18 ماه بعد، همین آقای جوزف اسمیث، ادعا کرد دو فرشته بر وی ظاهر شده و جایگاه لوحه‌های طلایی را به وی نشان داده‌اند که بر آن‌ها کلماتی غریب نقش بسته… و این الواح را که خودش آن‌ها را پیدا کرده بود، تنها می‌شد به کمک یک سنگ جادویی و توسط خود وی، خواند! جوزف اسمیث به این ترتیب پایه‌گذار مکتب مذهبی ”مورمون“ شد… مکتبی که بر این باور است که تعالیم، آداب و رسوم از طریق ”وحی الهی“ به جوزف اسمیث منتقل می‌شود.
hst (0) ادامهٔ این نوشته را بخوانید

والت دیزنی: رویاهایی از جنس وحشت و خون


پینوکیو


1_resize
در اولین نگارش داستان، عروسکِ چوبی بواسطه‌ی اعمال بدش، از سوی پدر ژپتو محکوم به نابودی می‌شود، اما پینوکیو از خشونت پدر ژپتو می‌گریزد. هنگامی که ژپتو به تعقیب پینوکیو بر می‌آید، توسط پلیسی که گمان می‌برد پیرمرد قصد آزار پینوکیو را دارد، دستگیر و به زندان افکنده می‌شود. در همین حال پینوکیو به منزل ژپتو باز می‌گردد و در آنجا یا جیرجیرک صد ساله‌ی پیری روبرو می‌شود که به پینوکیو اخطار می‌کند پسرهای بد، به الاغ تبدیل خواهند شد. اما پینوکیو با چکشی، جیرجیرک معروف والت دیزنی را ”له“ می‌کند!
در داستان اولیه، پینوکیو به زحمت از سوختن بعنوان هیزم آتش نجات می‌یابد، پنجه‌ی گربه‌ی شروری را با دندان می‌کند و با پری مو آبیِ زیبایی ملاقات می‌کند. پری به پینوکیو اعتراف می‌کند که در حقیقت دختر جوان مرده‌ای است که منتظر است تا مردم برای دفن جسد وی بیایند. سرانجام پینوکیو توسط گربه‌ی شرور (گربه نره) و همکارش روباه، از درختی آویخته می‌شود تا به آرامی به مرگی رقت‌بار، در می‌گذرد…
اما این پایان، چندان به مذاق ناشران و ویراستاران آن زمان خوش نیامد. پس تغییراتی لازم بود. قسمت دومی به داستان افزوده شد که در آن، پری زیبا، پینوکیو را نجات داده و نزد خود می‌آورد. اما پینوکیو به کارهای بد خود ادامه داده و تبدیل به الاغ می‌شود. سپس یک موسیقیدان او را می‌خرد تا اورا بکشد، پوستش را بکند و از آن طبل درست کند! سرانجام موسیقیدان پینوکیو را در دریا غرق می‌کند، ماهی ها شروع به خوردن گوشت و استخوان او می‌کنند تا تنها بدن چوبی عروسک باقی می‌ماند. اینجاست که پینوکیو توسط کوسه‌ای بلعیده می‌شود و در شکم آن، پدر ژپتو را می‌یابد که سعی در خوردن ماهی زنده‌ای را دارد که دائم از دستش لیز می‌خورد. پایان داستان را همه میدانیم. پینوکیو از پدر خود پرستاری می‌کند و به پاس پسر خوبی بودن، تبدیل به کودکی واقعی می‌شود.

ادامهٔ این نوشته را بخوانید