والت دیزنی: رویاهایی از جنس وحشت و خون


پینوکیو


1_resize
در اولین نگارش داستان، عروسکِ چوبی بواسطه‌ی اعمال بدش، از سوی پدر ژپتو محکوم به نابودی می‌شود، اما پینوکیو از خشونت پدر ژپتو می‌گریزد. هنگامی که ژپتو به تعقیب پینوکیو بر می‌آید، توسط پلیسی که گمان می‌برد پیرمرد قصد آزار پینوکیو را دارد، دستگیر و به زندان افکنده می‌شود. در همین حال پینوکیو به منزل ژپتو باز می‌گردد و در آنجا یا جیرجیرک صد ساله‌ی پیری روبرو می‌شود که به پینوکیو اخطار می‌کند پسرهای بد، به الاغ تبدیل خواهند شد. اما پینوکیو با چکشی، جیرجیرک معروف والت دیزنی را ”له“ می‌کند!
در داستان اولیه، پینوکیو به زحمت از سوختن بعنوان هیزم آتش نجات می‌یابد، پنجه‌ی گربه‌ی شروری را با دندان می‌کند و با پری مو آبیِ زیبایی ملاقات می‌کند. پری به پینوکیو اعتراف می‌کند که در حقیقت دختر جوان مرده‌ای است که منتظر است تا مردم برای دفن جسد وی بیایند. سرانجام پینوکیو توسط گربه‌ی شرور (گربه نره) و همکارش روباه، از درختی آویخته می‌شود تا به آرامی به مرگی رقت‌بار، در می‌گذرد…
اما این پایان، چندان به مذاق ناشران و ویراستاران آن زمان خوش نیامد. پس تغییراتی لازم بود. قسمت دومی به داستان افزوده شد که در آن، پری زیبا، پینوکیو را نجات داده و نزد خود می‌آورد. اما پینوکیو به کارهای بد خود ادامه داده و تبدیل به الاغ می‌شود. سپس یک موسیقیدان او را می‌خرد تا اورا بکشد، پوستش را بکند و از آن طبل درست کند! سرانجام موسیقیدان پینوکیو را در دریا غرق می‌کند، ماهی ها شروع به خوردن گوشت و استخوان او می‌کنند تا تنها بدن چوبی عروسک باقی می‌ماند. اینجاست که پینوکیو توسط کوسه‌ای بلعیده می‌شود و در شکم آن، پدر ژپتو را می‌یابد که سعی در خوردن ماهی زنده‌ای را دارد که دائم از دستش لیز می‌خورد. پایان داستان را همه میدانیم. پینوکیو از پدر خود پرستاری می‌کند و به پاس پسر خوبی بودن، تبدیل به کودکی واقعی می‌شود.


علاء‌الدین


2_resize
کاظم، در نسخه‌ای که والت دیزنی از  این داستان مشهور ارائه داده است، رئیسِ چهل دزد بغداد و در حقیقت پدر واقعی علاء‌الدین است که دست از کارهای شرورانۀ خود بر‌می‌دارد تا در عروسی فرزندش شرکت کند. این داستان اما، از روی نسخه‌ی قدیمی و اصیل ”علی بابا و چهل دزد بغداد“ از مجموعه داستان‌های ”هزار و یکشب“ برداشته شده است.
در داستان اصلی، کاظم، برادر علی بابا است. هنگامی که علی بابا به رمز ورود غاری که دزدان گنجینه‌های خود را در آن نهان کرده‌اند دست می‌یابد، آن را با کاظم در میان می‌گذارد. کاظم به طمع گنجینه، به غار دزدان می‌رود اما در بازگشت، رمز خروج را فراموش می‌کند و گرفتار می‌شود. دزدان در بازگشت به نهانگاه خود، او را دستگیر کرده و می‌کشند. سپس بدنش را قطعه‌قطعه کرده و هر قطعه را در دهانۀ غار، به گوشه‌ای می‌آویزند تا مایه‌ی عبرتی برای دیگران شود. علی بابا پاره‌های تن برادر خویش را می‌رباید و به کمک کنیزکی که دارد، تکه‌های بدن برادرش را به هم می‌دوزد تا مرگ وی طبیعی بنظر برسد. این کنیزک، هنگامی که دزدان به جستجوی علی بابا بر می‌آیند نیز، به وی کمک می‌کند: باعث می‌شود دزدان دو نفر از اعضای خود را بکشند، سپس در کوزه‌هایی که دزدها مخفی شده‌اند روغن داغ می‌ریزد و سرانجام رئیس دزدها را در مهمانی شام علی بابا، به ضرب خنجر از پای در می‌آورد!


سیندرلا


3_resize
در نسخۀ «برادران گریم» از سیندرلا، شاهزاده برای جلوگیری از فرار سیندرلا، بر پله‌های قصر قیر می‌پاشد؛ گرچه سیندرلا موفق به فرار می‌شود ولی یک لنگه کفش خود را روی قیر جا می‌گذارد. هنگامی که شاهزاده به جستجوی صاحب کفش بر می‌آید، خواهران ناتنی سیندرلا به فکر فریب او می‌افتند: یکی از خواهران انگشت شست پای خود را می‌کند و دیگری، پاشنه‌ی پای خود را می‌بُرد تا کفش به پای ایشان اندازه شود. گرچه نقشه‌ی آنها با خونی شدن لباسشان لو می‌رود و شاهزاده دستور به کور کردن چشمان خواهران ناتنی بدسیرت می‌دهد.
نسخه‌ای که والت دیزنی از این اثر ارائه می‌دهد، در حقیقت برداشتی از نسخه‌ی بسیار ملایم‌تر قدیمی این داستان، نوشته «شارل پرو» است. اما نسخه‌ی قدیمی‌تر و اصیل‌تری از این داستان به قلم جیامباتیستا باسیله نیز وجود دارد.
در این نسخۀ اصل، سیندرلا از سنگدلی نامادری خود، به معلمۀ خانگی‌اش شکایت می‌کند. معلمه که قصد ازدواج با پدر سیندرلا را دارد، به وی توصیه می‌کند برای رهایی از دست نامادری‌اش، باید او را بکشد. سیندرلا هم با کوبیدن در سنگین صندوقچه‌ای روی گردن نامادری خود، او را از پای در می‌آورد و به این ترتیب، شرایط ازدواج معلمه‌ی خود را با پدرش فراهم می‌کند. این معلمه، هفت دختر زیبا روی دارد که به مرور جای سیندرلا را در قلب پدرش، تسخیر می‌کنند. سپس آنها به آزار و اذیت وی می‌پردازند و مقام او را در حد یک خدمتکار منزل تنزل داده و به آشپزخانه می‌فرستند. این داستان به خوبی نشان می‌دهد سیندرلای اولیه، چندان صاحب قلب پاک و مهربانی هم نبوده است!


زیبای خفته


4_resize
در داستان زیبای خفته نسخۀ «برادران گریم»، شازده‌خانمی از سوی جادوگر بدِ داستان نفرین می‌شود تا در پانزدهمین سالگردِ تولدش، با فرو رفتن سوزن دوک نخ‌ریسی به انگشتش، به خواب مرگ فرو رود. این اتفاق نیز می‌افتد اما با افسون جادوگری خوب، شازده‌خانم تنها به خواب طولانی صد ساله‌ای فرو می‌رود تا روزی که شاهزادۀ جوانی او را بوسیده و از خواب بیدار کند. این خواب چنان عمیق است که تمام قصر محل زندگی شاهزاده خانم را در بر می‌گیرد، بگونه‌ای که حتی مگسهای روی دیوار هم به خواب می‌روند. دورادور قصر از گیاهان انبوه و بوته‌های خار پوشیده می‌شود و سکوت مرگ همه جا را فرا می‌گیرد.
اما در طول سالها، جوانانِ دلیر بسیاری در جستجوی عشق شازده‌خانم تلاش می‌کنند راه خود را از میان تیغ‌زار انبوه و تاریک باز کنند، اما همگی آنها در دام خارزارِ پلید گرفتار آمده و به مرگی دردناک و طولانی می‌میرند و شازهده‌خانم در میان اجساد دلباختگانش، به خواب طولانی ادامه می‌دهد. تا سرانجام در انتهای صد سال خواب شازده‌خانم، جوان سلحشوری از آن مکان عبور می‌کند، خارزار برای وی تبدیل به گلستان می‌شود و او با بوسه‌ای عاشقانه، شازده‌خانم را بیدار می‌کند.
اما داستان «برادران گریم»، بر اساس داستان قدیمی‌تری از «جیامباتیستا باسیله» نوشته شده: در نسخه‌ی اصلی (به نام خورشید، ماه و تالیا)، پادشاهی شازده‌خانمِ به خواب رفته را مورد تجاوز قرار می‌دهد. دخترک باردار شده و در خواب دو کودک به دنیا می‌آورد. یکی از کودکان سوزن طلسم شده را از زیر ناخن مادر مک زده و بیرون می‌کشد. شاهزاده‌خانم بیدار می‌شود. همسر پادشاه، ملکه، تلاش می کند بچه‌ها را بکشد و گوشت آنها را به خوردِ پادشاه بدهد. سپس تلاش می‌کند شازده‌خانم را نیز به آتش بکشد. اما پادشاه مانع این کار می‌شود. ملکه در قصر خود در میان شعله‌های آتش می‌سوزد و تالیا و پادشاه به خوبی وخوشی تا آخر عمر به پای هم پیر می‌شوند!


پری دریایی کوچک


5_resize
در داستان اصلی «هانس کریستین اندرسون» – که انیمیشن معروف والت دیزنی از آن الهام گرفته است- پری دریایی در رنج و عذاب پایان ناپذیری بسر می‌برد: زبان او بریده شده است، پاهایش دائم خون‌چکان و مجروح است، و با اینهمه شاهزاده‌ی قصه نیز سر‌انجام با زن دیگری ازدواج می‌کند. برای پری دریایی کوچک تنها دو راه باقی مانده است: یا همسر سابق خود را بکشد و خود دوباره به پری دریایی تبدیل شود، یا خود را در دریا غرق کند. پری دریایی کوچک راه دوم را بر می‌گزیند و به زندگی خود پایان می‌دهد.
گرچه این داستان بقدر کافی تیره و تار است، اما در واقع نسخه‌ی قدیمی‌تری از آن نیز وجود دارد: اثری از «فردریک دلا ماته فوکه» بنام اوندین. در این داستان، یک شوالیه دلباخته‌ی یک جن آبی می‌شود و با وی ازدواج می‌کند. اوندین یا همان پری دریایی، روحی انسانی می‌یابد. اما خاندان اوندین که همگی شرور و خبیثند، دائم برای زندگی وی مشکل ایجاد می‌کنند. اوندین برای بهتر شدن اوضاع زندگی خود، حتی خواهر ناتنی‌اش را به قصر می‌آورد اما این کار باعث می‌شود شوالیه، دلباخته‌ی خواهر او شود. این مسئله عموی اوندین که یک روح دریایی قدرتمند است را خشمگین می‌کند. اوندین برای اینکه همسرش از خشم عموی وی در امان بماند، خودش را در یک روخانه غرق می‌کند، روح انسانی‌اش را از دست می‌دهد و دوباره به یک جن آبی تبدیل می‌شود. شوالیه که او را مرده می‌پندارد با خواهر وی ازدواج می‌کند اما این کار در دنیای ارواح آبی ، سزاوار مجازات است. پس اوندین به دنیای انسان‌ها باز می‌گردد و همسر سابقش را بقتل می‌رساند و او را دفن می‌کند: جایی که خود وی، بشکل یک نهر آب کوچک، گِردِ قبر او حلقه می‌زند و تا ابد در کنار وی می‌ماند.


سپید برفی


6_resize
در نسخۀ «برادران گریم» از این داستان، جادوگر بدجنس از یک شکارچی می‌خواهد تا سپید برفی را کشته و برای اثبات آن، جگر و شش‌های وی را برایش بیاورد. شکارچی جگر و شش‌های یک خوک را برای ملکه می‌آورد و ملکه با شادمانی از مردن سپید برفی، با ولع تمام جگر او را خام‌خام می‌بلعد!
ملکه در طول داستان سه بار دیگر اقدام به کشتن سپید برفی می‌کند: یکبار چنان لباس زیر او را تنگ در بدنش می‌کشد که او از هوش می‌رود. بار دیگر موهای او را با شانه‌ای سمی شانه می‌کشد بگونه‌ای که سپید برفی به خواب مرگ فرو می‌رود، اما کوتوله‌ها شانه را یافته و از موهای وی جدا می‌کنند. بار سوم ملکه یک سیب سمی به وی می‌خوراند و دوباره او را به خواب مرگ می‌فرستد. کوتوله‌ها جسد وی را در تابوتی قرار داده و در منزل نگه می‌دارند تا سرانجام شاهزاده‌ای هنگام عبور، دلباخته‌ی او شده و وی را به قصر منتقل می‌کند. حین حرکت، قطعه‌ای از سیب جادویی که در گلوی سپید برفی گیر کرده، بیرون می‌افتد و او به هوش می‌آید. اما داستان به اینجا ختم نمی‌شود. در مراسم عروسی سپید برفی، ملکه  وادار به پوشیدن کفش آهنی گداخته‌ای شده و مجبور به رقصیدن می‌شود، تا از پای در آمده و بمیرد.
این داستان نیز، برگرفته از داستان قدیمی‌تری از «باسیله» است. در آن داستان، یک پری، دختر‌بچه‌ای را نفرین می‌کند تا در هفت سالگی‌اش بمیرد. وقتی دخترک هفت ساله می‌شود، شانه‌ای که مادرش با آن موهای او را شانه می‌زند به جمجمه‌اش فرو رفته و او را می‌کشد. مادر بدن دخترکش را در هفت تابوت بلورین قرار می‌دهد و آنرا در مقبره‌ای می‌گذارد. وقتی مادر نیز از شدت اندوه می‌میرد، کلید مقبره به عموی دخترک سپرده می‌شود تا از آن مراقبت کند. کلید به دست زن‌ عموی دخترک می‌افتد، او مقبره را می‌گشاید و با جسد دخترک (که در مرگ هنوز رشد می‌کرده است) روبرو می‌شود. او دخترک را معشوقه‌ی مردۀ شوهرش میپپندارد و سعی می‌کند او را از موهایش گرفته و از تابوت بیرون بکشد: با این کار شانه از موهای دخترک جدا شده و بهوش می‌آید. اما زن عمو موهای او را میبرد، با آن تازیانه‌ای درست می‌کند و بدن دخترک را زیر ضربات تازیانه غرق خون می‌کند، او را به بردگی می‌کشد، شکنجه می‌دهد، و دائم او را مضروب می‌کند طوری که دهان دخترک همیشه آکنده از خون بوده است. سرانجام عموی دخترک، هنگامی که او مشغول درد دل و گفتن داستان زندگی‌اش به یک عروسک است، سخنان او را می‌شنود و به ماجرا پی می‌برد. او همسر خود را از خانه بیرون می‌کند، دخترک را مداوا کرده و همسر ثروتمندی برای او می‌یابد.


هرکول


7_resize
در اساطیر یونان، زئوس برای هم‌بستر شدن با آلکمنه، خود را به شکل همسر او، آمفیترئون، در می‌آورد. آلکمنه همزمان از زئوس و همسر خود باردار می‌شود و دوقلوهایی به دنیا می‌آورد. یکی از این کودکان، هرکول است. هرکول در جوانی جنگجوی دلیر و زورمندی می‌شود و با مِگارا ازدواج کرده، صاحب دو کودک می‌شوند. زمانی که هرکول از سوی هرا (خواهر زئوس) به جنون موقت دچار می‌شود، کودکانش را می‌کشد و در برخی روایات، همسرش را نیز به قتل می‌رساند.
زمانی که یک سنتائور سعی می‌کند همسر چهارم هرکول (دیانیرا) را برباید، توسط هرکول و با یک تیر آغشته به زهری از خون هیدرا کشته می‌شود؛ اما وی قبل از مرگ به دیانیرا توصیه می‌کند خون و منی او را جمع‌آوری کرده و به عنوان یک اکسیر عشق مورد استفاده قرار دهد. زمانی که دیانیرا به هرکول مشکوک می‌شود، جامه‌ی او را با این مایع جادویی آغشته می‌کند.
سم هیدرا که از طریق خون سنتائور به هرکول منتقل می‌شود، پوست و گوشت هرکول را به آتش می‌کشد. هرکول جامه بر تن می‌دراند و گوشت بدن خود را تا استخوان از هم می‌درد تا از عذاب و درد سم مهلک رهایی یابد. دیانیرا از وحشت خویش را حلق‌آویز می‌کند. برای رهایی از این رنج و عذابِ دهشتناک، هرکول خود را بر تلی از هیزم به آتش می‌کشد. بدن فانی وی طعمۀ شعله‌های آتش می‌شود اما بخش خدای‌گونۀ وجود وی، از آتش رهایی می‌یابد. هرکول در هیئت نا‌میرای خود، به کوه المپ کوچ می‌کند و تا ابد در آنجا سکنی می‌گزیند.


روباه و سگ شکاری


8_resize
کاپر، سگی شکاری است که از سگ جوانتر و چابکتری به نام چیف متنفر است. زمانی که چیف صاحبش را از حمله‌ی یک خرس نجات می‌دهد، تنفر کاپر از او بیشتر می‌شود.
تاد، روباه زیرکی است که از دست انداختن و عصبانی کردن سگهای شکاری لذت می‌برد. یکروز، چیف پس از مسخره شدن از سوی تاد، عصبانی می‌شود، زنجیر پاره می‌کند و سر به دنبال روباه می‌گذارد. روباه، سگ شکاری را به سوی خط راه‌آهن می‌کشاند، جایی که چیف در برخورد با قطار کشته می‌شود. شکارچی در اندوه از دست دادن سگ محبوبش قسم می‌خورد از روباه انتقام بگیرد و برای این کار شروع به آموزش کاپر می‌کند.
چندی بعد، تادِ روباه از همسر خود صاحب فرزندانی می‌شود اما شکارچی و سگش، لانه‌ی او را یافته و توله‌روباه‌ها را با دود خفه می‌کنند. اندکی بعد همسر تادِ روباه نیز در تله‌ای گرفتار شده و کشته می‌شود. تاد دوباره از روباه ماده‌ی دیگری صاحب فرزندانی می‌شود اما شکارچی این بار هم خانواده‌ی او را قتل عام می‌کند. اندکی بعد در زمستانی سخت، زمانی که روباهان به بیماری هاری مبتلا می‌شوند و به بچه‌های آدمیزاد حمله می‌برند، شکارچی برای از بین بردن تمام روباه‌ها، غذای آلوده به سم تله‌گذاری می‌کند. یکی از کودکان این غذای آلوده را می‌خورد و می‌میرد.
تادِ روباه از خطرات بسیاری می‌گریزد اما یک روز کاپر، سگ شکاری، چندان به تعقیب او ادامه می‌دهد که روباه نگون‌بخت از فرط خستگی از پای در می‌آید. کاپر خود نیز در آستانه‌ی مرگ است اما توسط صاحبش نجات می‌یابد. آنها زندگی تازه‌ای را آغاز می‌کنند اما شکارچی به میخوارگی روی می‌آورد چندان که او را به یک آسایشگاه منتقل می‌کنند. شکارچی در اوج نا امیدی و با چشمانی اشک‌بار، با گلوله‌ای به زندگی سگش، کاپر، خاتمه می‌دهد.


گوژ‌پشتِ نتردام


9_resize
در داستان اصلی نوشتۀ «ویکتور هوگو»، بر خلاف انیمیشن دیزنی، این فرولو نیست که می‌خواهد کودکی ناقص‌الخلقه را به چاه اندازد. در حقیقت، فرولو کودک را از دست چهار زن که قصد زنده زنده سوزاندن او را دارند، نجات می‌دهد. فرولو کودک گوژپشت را به فرزندی می‌پذیرد و او را کوزیمودو می‌نامد. فرولو که در آتش عشق دخترک کولی 15 ساله‌ای بنام اسمرالدا می‌سوزد، کوزیمودو را وادار به دزدیدن او می‌کند.
کوزویمدو حین دزدیدن اسمرالدا، توسط سرباز جوانی بنام فیبس دستگیر می‌شود. اسمرالدا نیز دلباخته سربازِ جوان می‌شود. کوزویمودو نیز شکنجه شده، کتک می‌خورد و در انظار عمومی به تخته‌بند کشیده می‌شود. فیبس که در آرزوی دست یافتن به اسمرالدا است، با او قراری مخفیانه می‌گذارد؛ اما فرولو به سرباز جوان پول می‌دهد تا مخفیانه به تماشای ملاقات آن دو بنشیند. هنگامی که اسمرالدا و سرباز جوان به عشقبازی مشغول می‌شوند، خون فرولو از حسادت به جوش می‌آید و با خنجر سرباز جوان را از پشت سر هدف قرار داده و او را می‌کشد: قتلی که به گردن اسمرالدای بی‌گناه می‌افتد.
اسمرالدا زیر شکنجه‌های وحشیانه، مجبور به اعتراف به قتل و محکوم به اعدام می‌شود. کوزیمودو که در دام عشق او گرفتار آمده، وی را نجات می‌دهد و در «کلیسای نتردام» پنهان می‌کند، جایی که فرولو قصد تجاوز به دخترک را می‌کند. سرانجام پس از نبردی خونین برای دستگیری اسمرالدا، فرولو به وی پیشنهاد می‌کند در برابر ازدواج با او، وی را از خطر مرگ برهاند. اسمرالدا از این پیشنهاد سر باز می‌زند و فرولو او را تسلیم می‌کند. اسمرالدا به دار آویخته می‌شود و فرولو با خنده‌هایی جنون‌آمیز، به نظارۀ پیچ و تاب خوردن اسمرالدا بر فراز دار می پردازد.
اندکی بعد، کوزیمودو، فرولو را از بالای برج کلیسا به پایین می‌افکند و می‌کشد. سپس به دخمه‌ای که جنازه‌ی معدومین در آن قرار داده شده می‌خزد، جسد رو به پوسیدن اسمرالدا را می‌یابد و او را تنگ در آغوش می‌کشد. مدتی بعد استخوان‌های آن دو را در آغوش یکدیگر می‌یابند.


پوکاهونتس


10 _resize
هر دو اثر دیزنی دربارۀ این بانوی خوش‌اندام و زیبای سرخپوست، بر اساس داستان‌های ساختگی و جعلی بنا شده که توسط انگلیسی‌ها، از تاریخ مستعمره‌ی ویرجینیا پرداخته شده است.
در واقع، زمانی که اسمیت توسط قبیله پوکاهونتس دستگیر شد، دخترک تنها ده سال داشت. قبیله با اسمیت به مهربانی رفتار کردند و تنها سالها بعد، زمانی که نام پوکاهونتس بر سر زبانها افتاده بود، اسمیت داستانی از خود ساخت که وی در آن، توسط پوکاهونتس از اعدام بدست قبیله، نجات می‌یابد.
زمانی که پوکاهونتس 17 سال داشت، توسط نیروهای انگلیسی دستگیر شد، همسرش به قتل رسید و خود وی بارها مورد تجاوز قرار گرفته و باردار شد. پوکاهونتس به اجبار به دین مسیحیت در آمد و به ازدواج با یک مزرعه‌دارِ انگلیسی بنام جان رولف مجبور شد، تا حاملگی ناشی از تجاوزات مکرر به وی، مخفی بماند. در سال 1615 جان رالف به انگلستان مهاجرت کرد و در آنجا، پوکاهونتس را بعنوان «نماد یک وحشی رام شده» به نمایش عمومی گذاشتند!
دو سال بعد، زمانی که رالف تصمیم به بازگشت به ویرجینیا گرفت، ناگاه حال پوکاهونتس دگرگون شده، به تهوع و تشنج شدیدی دچار شد. در واقع، قبل از سوار شدن بر کشتی به مقصد ویرجینیا، پوکاهونتس درگذشت. برخی منابع بر این باورند که در حقیقت پوکاهونتس عمدا مسموم شد زیرا پس از آموختن زبان انگلیسی، قصد داشت تا تاریخ واقعی بومیان قبیله‌ی خود و فجایعی که بر سر ایشان رفته بود را، به نگارش در آورد. به همین سبب پیش از بازگشت به سرزمین مادری‌اش، او را از بین بردند. پوکاهونتس زمانی که درگذشت، تنها 22 سال داشت.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: