می‌خواهم زنده بمانم!

 پادشاهِ جنگل

”هرمن پِری“، در طول جنگ جهانی دوم یکی از اعضای گردانِ کار ارتش امریکا در برمه بود: گردانی که کار ایشان، ساختن جاده در بدترین شرایط ممکن بود. این گردان، که تنها از سیاه‌پوستان تشکیل شده بود، باید با بیماری، باران‌های موسمی، زالو‌ها و حملۀ ببرهای آدم‌خوار دست و پنجه نرم می‌کرد تا جادۀ بیهوده‌ای را درست کند که ارتش امریکا به چین قول آن را داده بود. جاده‌ای که در هر مایل، دو کشته بر جای گذاشت و عملا بدون استفاده ماند.
زمانی که ”هرمن“ از شرایط طاقت‌فرسا جان به لب شد، با یکی از افسران سفیدپوست درگیر شد. او سه ماه تمام در یک محفظۀ فلزی که جعبۀ ”عرق‌ریزان“ نامیده می‌شد، در گرمای آفتاب جهنمی حبس شد. وقتی آزاد شد، یکی از افسران خود را کشت و به جنگل گریخت. وی شرایط سخت جنگل را از سر گذراند و توسط یک قبیله‌ی بومی که شکارچیان انسان نام داشتند، پذیرفته شد و با دختر رئیس قبیله ازدواج کرد. او تبدیل به شکارچی ماهری شد و به کِشتِ خشخاش پرداخت.
افسانۀ ”هرمن پِری“ در میان سربازان آمریکایی دهان به دهان گشت و به وی لقب پادشاه جنگل دادند. به همین دلیل دستور کشتن وی از بالا صادر شد. سربازان با حمله به روستای شکارچیان انسان، وی را با شلیک گلوله زخمی و دستگیر و برای اعدام به یک زندان منتقل کردند. اما وی به شیوۀ فیلم رستگاری شاوشنک از طریق لولۀ فاضلاب این زندان گریخت. دو هفته بعد او در جنگل محاصره شد، ولی در حالی که باران گلوله از هر سو بر سر وی می‌بارید، از یک صخره خود را به داخل رودخانه انداخت و به کمک یک کندۀ درخت شناور، از مهلکه گریخت.
اندکی بعد ارتش در یک کمین، وی را غافلگیر کرد که در جریان آن، ”هرمن“ با سه گلوله زخمی شد؛ اما باز هم موفق به فرار شد. سرانجام چند روز بعد، او که خود را در نقش یک بومی جا زده بود، دستگیر و بلافاصله به چوبۀ دار سپرده شد: در حالیکه 17 سرباز مسلح وی را محاصره کرده و دستور داشتند بدون تعلل به وی شلیک کنند، حتی به بهای از دست دادن جان خود!
01



جیمز اسکات و شکلات‌هایش

”جیمز اسکات“ یک دانشجوی پزشکی استرالیایی بود که در سال 1991 داوطلبانه در بیمارستانی در نپال کار می‌کرد. عمدۀ تفریح او، کوه‌نوردی و پیاده‌روی در ارتفاعات هیلامبو بود. اینجا بود که وی قبل از تعطیلات کریسمس، به گروهی کوهنورد آلمانی برخورد کرد که به وی مسیری تازه را نشان دادند که از مسیرهای کوه‌نوردی معمولی، هیجان‌انگیزتر و چشم‌نوازتر بود. ”جیمز“ و دو همراهش، با گرفتن نقشۀ گروه آلمانی، پا در مسیر تازه نهادند. اما پیش از آن، سرپرست گروه آلمانی به آن‌ها گوشزد کرد: ”به محض باریدن برف، از مسیر خود بازگردید.“
سه جوان پای در مسیر نهاده بودند که برف ملایمی به باریدن آغاز کرد… یکی از آن‌ها که از درد زانو رنج می‌برد، قصد بازگشت کرد ولی چراغ‌قوه و نقشه را نیز به اشتباه با خود برد. در ارتفاع بالا‌تر، بارش برف شدت بیشتری گرفت و ”جیمز“ تصمیم به بازگشت گرفت؛ اما همراه دیگر وی به صعود ادامه داد. برف چنان شدتی گرفت که دیگر چیزی دیده نمی‌شد. پس ”جیمز“ شب را زیر تخته‌سنگی سر کرد. با ژاکتی نازک بر تن، و کفش تنیس بر پا.
صبح‌گاهان، ”جیمز“ خود را در مکانی کاملا نا‌آشنا و در محاصرۀ قلل سر به فلک کشیده یافت. او تنها دو قطعه شکلات، یک دفترچه یاد‌داشت و کتاب آرزوهای بزرگ را همراه داشت. ”جیمز“ شکلات‌هایش را تقسیم کرد و همچنان که روزها به دنبال مسیری برای بازگشت می‌گشت، آنها را می‌خورد. اما پس از تمام شدن آنها، قوای بدنی وی نیز رو به تحلیل رفت. وی به نوشیدن آب برف پرداخت. خواهر وی که به نپال سفر کرده بود گروه جستجویی تشکیل داد اما هیچ‌کس تصور نمی کرد ”جیمز“ از چنان مسیری گذر کرده باشد. سرانجام، زمانی که با راهنمایی یک لاما، گروه جستجو تصمیم به گشتن آن منطقۀ صعب‌العبور را کرد، 43 روز از گم شدن ”جیمز“ می‌گذشت. وی تنها با دو قطعه شکلات و خوردن آب برف زنده مانده بود، و زمانی که هلیکوپتر نجات را بر فراز سر خود دید، حتی توانایی تکان دادن دست خویش را نیز نداشت.
02



جنگل و آپاندیس

هنگام جنگ جهانی اول، و پیش از مهاجرت به استرالیا، ”رابرت مک‌لارن“ یک نوجوان عضو تیپ سواره‌نظام بود. هنگامی که جنگ جهانی دوم آغاز شد، ”رابرت“ داوطلبانه به جبهه اعزام شد. در نبرد معروف سقوط مالایا، توسط ژاپنی‌ها دستگیر شد اما از زندان بدنام شانگی گریخت. وی دوباره توسط نیروهای ژاپنی دستگیر شد و این بار به زندانی در برونئو انتقال یافت. او از آنجا نیز به هم‌راهی یک زندانی چینی فرار کرد. آن دو مدتها با یک تنۀ درخت تو خالی، از جزیره‌ای به جزیرۀ دیگر از دست نیروهای ژاپنی گریختند و پس از طی 430 کیلومتر، خود را به فیلیپین رساندند… اما آنجا نیز به اشغال سربازان ژاپنی در آمده بود.
”رابرت“ مجددا به اسارت ژاپنی‌ها در آمد اما این همۀ شور‌بختی وی نبود. آپاندیس او در زندان عود کرد، جایی که نه دکتری وجود داشت نه امکانات پزشکی. ”رابرت“ مجبور شد با استفاده از یک آینه، یک چاقوی جیبی، اندکی گیاهان جنگلی برای بخیه زدن محل زخم و بدون داروی بی‌حسی، خود آپاندیس خویش را عمل کند… با اینهمه وی دو روز بعد از عمل آپاندیس خود، دوباره از اسارتگاه گریخت.
او سال‌های باقیماندۀ جنگ جهانی را، بعوان یک پارتیزان در جنگل‌های فیلیپین به مبارزه با نیروهای ژاپنی پرداخت. وی با قایق به قلب نیروهای ژاپنی می‌زد و آنها را گلوله‌باران می‌کرد و می‌گریخت. آوازۀ او در میان ژاپنی‌ها، هراس انداخته بود، ولی بخش اعظم این ترسِ همراه با احترام، از این بود که وی را مردی می‌شناختند که خودش شکم خود را شکافت و آپاندیسش را عمل کرد… کاری که خود وی بعدها آن را ”جهنم مجسم“ خواند.
03



شنا در بهمن

در سال 2013 میلادی بود که سه کوه‌نورد آماتور بریتانیایی، در ارتفاعات مون‌بلان در ایتالیا، با سرنوشت خود پنجه در پنجه افکندند. کوه مون‌بلان به خاطر بهمن های متعدد و ناگهانی خود، از جمله کوهستان‌های خطرناک جهان محسوب می‌شود که صعود به آن سالیانه چندین کشته بر جای می‌گذارد.
میشا، بن و همراه سومشان در راه بازگشت از قله بودند که بهمنی ناگهانی بر سر آنان هوار شد. میشا و بن توانستند به موقع خود را به پناه صخره‌ها برسانند اما هم‌نورد سوم آنها، در دام بهمن گرفتار آمد. او تنها کاری را که از دستش بر می‌آمد انجام داد: شروع کرد به شنا کردن!
او همراه با موج برف رو به دامنه‌های پایین شنا کرد. گرچه شنا در برف غیر‌ممکن بنظر می‌رسد، اما حرکات دَورانی دست و پای وی، به او کمک کرد تا نزدیک به سطح برف باقی بماند. زمانی که بهمن فروکش کرد، او بقدر کافی به سطح برف نزدیک بود تا بتواند خود را با تقلای بسیار، بیرون بکشد. او از ریزش بهمن خود را نجات داد، اما هیچگاه نخواست نامش در رسانه‌ها مطرح شود. اما با اینهمه نام او فاش شد: ”آلاستیر سوینتون“، اهل اسکاتلند.
04



نبرد تن به تن در قطب

به سال 1984 بود که ”گرث وود“ و دو همراه دیگرش، تصمیم مخاطره‌آمیزی گرفتند: پیمودن طولانی‌ترین مسیر تاریخ در قطب جنوب. کاری که پیش از آن قطب‌نورد مشهور بریتانیایی رابرت اسکات به قیمت جان خود و همراهانش انجام داده بود.
اما سفر آنها بر خلاف انتظار، بدون مشکل پیش رفت و آنها پس از رسیدن به قطب جنوب، آمادۀ بازگشت شدند. ولی کشتی که برای بازگرداندن آنها اعزام شده بود، در برخورد با کوه یخی غرق شد. آنها مجبور شدند پای پیاده و از طریق یخ‌های شناور قطب جنوب، راه برگشت را در پیش گیرند.
”وود“ که در حال امتحان یخ‌های نازک برای عبور خویش بود اما، با سرنوشت نامنتظره‌ای روبرو شد. ناگهان در انفجاری از یخ و برف، یک فوک پلنگی از زیر یخ بیرون جهیده و پای وی را به دندان گرفت تا او را طعمۀ خود کند. ”وود“ بسیار خوش شانس بود که از مرگ حتمی به دست فوک نجات یافت زیرا یخ‌شکن کفش وی، تنها مانع میان او و فوک گرسنه بود. ”وود“ به مقاومت در برابر فوک پرداخت در حالیکه فوک دندان‌هایش را تا استخوان پای وی فرو برده و او ر ابه سمت گودال یخی خود می‌کشید.
همراهان ”وود“ خود را به وی رساندند و موفق شدند با کتک زدن فوک، او را به درون آب‌ها عقب برانند و ”وود“ را از خطر دور کنند. اما این فوک بود که دوباره از درون آب هجوم آورد و دوباره پای ”وود“ را به دندان گرفت… پس از یک نبرد تن به تن جانانه، سرانجام ”وود“ خود را از دست فوک و مرگ حتمی نجات داد.
تا کنون تنها یک مورد ثبت شده از قتل انسانی به دست فوک پلنگی ثبت شده است: به سال 2003، زمانی که یک زیست‌شناس بریتانیایی توسط فوکی گرسنه به درون آب‌های سرد قطب فرو کشیده شد.
05



با پاهای شکسته

سال 1975 میلادی بود که ”داگ اسکات“ بریتانیایی و همراهش، نخستین کوه‌نوردانی شدند که شب را زیر قلۀ اورست به صبح رساندند. آنها پس از فتح اورست، بدلیل هوای بد و تاریک شدن، با کندن یک غار یخی، شب را در سرمای 30- درجه به صبح رساندند. افتخاری که از روی ناچاری بدست آمد.
اما این عمل، در برابرفرود آنها از قلۀ Baintha Brakk در سال 1977، رنگ می‌بازد. تقریبا بیست سال پس از نخستین صعود اورست، هنوز کسی نتوانسته بود پا بر قلۀ سنگی و دشوار و خطرناک غول بگذارد. اما ”داگ اسکات“ و تیمش، تصمیم به این کار گرفتند. آنها با بودجه‌ای اندک و دشواری‌های فراوان، موفق شدند سرانجام بر نوک برج سنگی قلۀ Baintha Brakk قرار گیرند.
اما در بازگشت از قله، زمانی که ”داگ“ و همنوردش در حال فرود با طناب از برج سنگی قله بودند، باد وحشی و شدیدی وی را به سنگ‌ها کوبید و هر دو پای وی را از زیر زانو، خرد و خاکشیر کرد. با اینهمه وی به کمک زانوهایش، موفق به فرود از قله شد. گرچه یک تیم دو نفرۀ دیگر هم به کمک آنها شتافت، اما گروه مجبور شد در ارتفاع دو هزارمتری بالاتر از کمپ اصلی، سه شبانه‌روز در هوای بسیار بد باقی بماند. آن‌ها تمام آذوقه خود را خورده بودند که هوا برای فرود مساعد شد.
اما شرایط دشوار کوه غول، اجازه نمی‌داد دوستان ”داگ“ او و هم‌نوردش را، که از ناحیه دنده‌هایش دچار شکستگی شده بود، به پایین حمل کنند. پس ”داگ“ هفت روز تمام، بر روی چهار دست و پا، از یکی از سخت‌ترین کوه‌های جهان به پایین خزید. لباس‌هایش همه پاره شد، زانوهایش خرد و خمیر شدند و از گرسنگی رو به مرگ بود که سرانجام به کمپ اصلی رسیدند: جایی که گروه پشتیبانی، ایشان را مرده فرض کرده و آنجا را ترک گفته بودند.
سرانجام ”داگ“ و هم‌نوردانش با هلیکوپتر نجات پیدا کردند، گرچه هلیکوپتر در نزدیکی بیمارستان سقوط کرد، ولی هیچ‌کس تعجب نکرد وقتی ”داگ اسکات“ صحیح و سالم از این فاجعه هم جان سالم بدر برد!
06 (1)



مردی که در صحرا موتور ساخت

”امیل لوری“، مردی بود که در سال 1993 تصمیم گرفت با یک خودروی ساده، صحرای بزرگ در شمال آفریقا را طی کند. سفر وی تا حد زیادی بدون خطر پیش رفت اما نیروهای نظامی که در منطقه درگیر بودند، او را از ادامۀ سفر بازداشتند. اما ”لوری“ مردی نبود که به سادگی منصرف شود. او به دل صحرا زد تا دور از جاده و چشم ایستگاه‌های بازرسی نظامی، به سفرش ادامه دهد.
اما خودروی او در برخورد با یک سنگ، خسارت دید و از کار افتاد. امیل در گرمای طاقت‌فرسای صحرا، تنها و سرگشته به دام افتاد. اما او متوجه شد موتور ماشین هنوز کار می‌کند، پس تصمیم گرفت با یک جعبه ابزار ساده و یک اره‌ی آهن‌بُر، از باقی‌ماندۀ خودروی خود یک موتور درست کند. ”امیل“ 12 روز طاقت‌فرسا، در میان گرمای شدید روز و سرمای بد شب، در عین گرسنگی و نا‌امیدی تلاش کرد تا سرانجام از خودروی خود یک موتور صحرایی ساخت و به کمک آن، از مهلکه جان سالم بدر برد!
07



روستا به روستا

”دیوی دو پِلِسیس“، جوان 24 سالۀ استرالیایی، در سال 2012 میلادی تصمیم گرفت تبدیل به جوان‌ترین کسی شود که رود آمازون را از سرچشمه تا دریا، با قایق پارویی طی کرده است. سفر او بدون مشکل خاصی آغاز شد و ادامه یافت. او مقداری ازمسیر را در کنار رودخانه پیاده طی می‌کرد و بخشی از مسیر را با قایق پارویی کوچک خود می‌پیمود.
اما یک روز، زمانی که روی رودخانه در حال پاروزنی بود و از هم‌نشینی با دُلفین‌های کوچک آمازون لذت می‌برد، از کنار یک قایق موتوری گذشت. وی توجهی به آن قایق نکرد اما دقایقی بعد ضربه‌ای قوی به میان کتف‌هایش خورد و او به درون آب‌های آمازون سرنگون شد. هنگامی که به خود آمد، نمی‌توانست دست‌هایش را حرکت دهد. او با کمک پاهایش شروغ به شنا کرد، اما این بار ضربه‌ای دیگر به پیشانی‌اش خورد و تقریبا او را بیهوش کرد. ”دیوی“ اما، به سختی خود را به ساحل رود رساند و تازه داشت فکر می‌کرد چه بلایی به سرش آمده که ضربه‌ای دیگر سینه‌ی او را هدف گرفت: به او تیراندازی می‌شد.
”دیوی“ در خود این نیرو را یافت که پا به دو بگذارد. او با بدنی خون‌چکان و مجروح، در ساحل رودخانه آنقدر دوید تا در جنگل از دید شکارچیانش پنهان شد. او بدون وسایل خود، 5 کیلومتر در جنگل دوید تا به عده‌ای روستایی بومی برخورد. او چنان ناتوان شده بود که حتی نمی‌توانست برای کمک گرفتن سوت بزند.
گلوله‌های تفنگ ساچمه‌ای، قلب او را خراش داده بودند، ریه‌های او را سوراخ کرده و عروق کاروتید او تقریبا کاملا پاره شده بود، و دیوی تقریبا در خون خویش غوطه‌ور بود.
اما روستاییان آمازون او را نجات دادند. وی کیلومترها از تمدن دور بود، پس روستاییان او را بر روی دست و از روستایی به روستای دیگر بردند تا به نخستین بیمارستان رسانده شد. ”دیوی“ می‌گوید شفقت و همراهی روستانشینان آمازون، به او روحیه داد تا چشم در چشم مرگ، برای زنده ماندن بجنگد.
08



در میان نازی‌ها

در نوامبر 1943، گروهی از پرستاران آمریکایی برای کمک به مجروحان جنگی، با هواپیما عازم سیسیل ایتالیا شدند. اما هواپیمای ایشان توسط نازی‌ها هدف قرار گرفت و در هوایی بد، خلبان مجبور شد هواپیما را در مکانی نا‌مشخص، به زمین بکوبد. از میان مسافران، سی نفر به انضمام 12 پرستار زنده ماندند. آنها از بیم دستگیر شدن توسط آلمانی‌ها، از محل سقوط گریختند. گرچه پرستاران می‌توانستند امیدوار باشند که بعد از دستگیر شدن، به دلیل زن بودن، رفتار مناسبی با آنها صورت بگیرد اما تصمیم گرفتند همراه باقی اعضا، در یکی از خطرناک‌ترین فرارهای تاریخ جنگ جهانی دوم، شرکت کنند.
آنها در خاک آلبانی اشغال شده سقوط کرده بودند، درست در قلب نیروهای نازی. اما ایشان با کمک نیروهای مقاومت محلی، 1300 کیلومتر را از مسیرهای صعب‌العبور جنگلی و کوهستانی، در هوای طوفانی، پای پیاده عبور کردند تا خود را به ساحل برسانند. آنها از شکار هوایی توسط جنگنده‌های نازی جان سالم بدر بردند و دقایقی قبل از آن که در یک شهر، توسط نیروهای آلمانی بمباران شوند، خود را به نیروهای بریتانیایی رسانده و از مهلکه جان سالم بدر بردند.
آنها همگی نجات یافتند. سفر آن‌ها، یکی از مخاطره‌آمیز‌ترین فرارها در پشت خطوط دشمن، در تاریخ بوده است.
09

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: