داستان‌هایی برای باور نکردن

هنگامی که یک مرد 57 سالۀ ژاپنی، پی برد که لوازم منزل و خوراکی‌هایش به شکلی عجیب ناپدید می‌شوند، تصمیم گرفت در گوشه و کنار خانه، دوربین‌های مدار‌بسته‌ای کار بگذارد. زمانی که وی روز بعد، به تماشای تصاویر ضبط شده پرداخت، با واقعیتی عجیب روبرو شد: در تصاویر، زنی کوچک‌اندام و شبح‌گونه، از داخل کمد دیواری اتاق خواب وی بیرون خزید، غذای وی را خورد، پول‌های او را برداشت، و حتی به حمام رفت، دوش گرفت و دوباره به سوراخ خود خزید. مرد ژاپنی پلیس را در جریان گذاشت. پلیس پس از جستجو، زن کوچک اندام را در حالی که در کمد منزل مخفی شده بود، پیدا کرد… تحقیقات مشخص کرد این زن بیش از یک سال، بدون آن که صاحب‌خانه متوجه شود، در داخل کمد منزل وی زندگی کرده است!


داستان ”حکایت آرتور گوردون پیم از اهالی نانتاکِت“، که به سال 1838 توسط ”ادگار آلن پو“ نوشته شده است، روایت سه نجات یافته از یک کشتی غرق شده است که همراه چهارم خود را کشته و از فرط گرسنگی، می‌خورند. این آدم، ”ریچارد پارکر“ نام داشت. 46 سال بعد، به سال 1884، سه ملوان کشتی‌شکسته در دادگاهی به اتهام کشتن و خوردن همراه چهارم خویش محاکمه شدند: نام این انسان نگون‌بخت نیز، ”ریچارد پارکر“ بود.


”جرج بویر“ از کودکی علاقه‌ی شدیدی داشت که فقط یک پا داشته باشد. دکترها به زحمت او را متقاعد کردند که چنین آرزویی ابلهانه است. اما سرانجام در سن 68 سالگی، شعله‌های این هوس عجیب در وجود جرج، مهار نشدنی شد. وی تصمیم گرفت خود را از شر یک پایش خلاص کند. به حیاط پشتی منزلش رفت و تیری به پای سالمش شلیک کرد. خون به همه جا فراوان کرد اما پای وی قطع نشد. پس جرج به بیمارستان منتقل شد، جایی که وی پزشکان را مجاب کرد تا پای وی را از بیخ ببرند… این آرزوی وی دوازده روز بعد بر‌آورده شد و وی تا آخر عمر، با یک پا، به خوبی و خوشی زندگی کرد.


”ادوارد موردریک“، جوان برازنده و باهوشی بود که تنها یک مشکل در زندگی‌اش داشت: او صورت دیگری در پشت سر خود داشت. این صورت که متعلق به یک دختر بود، نه چیزی می‌خورد و نه صحبت می‌کرد. چشمان این صورت اضافه، آزادانه به اطراف می‌نگریست، گاه می‌خندید و گریه می‌کرد. ادوارد عاجزانه از پزشکان می‌خواست این دو‌قلوی اهریمنی را از وی جدا کنند، اما هیچ پزشکی چنین ریسکی را قبول نکرد. ادوارد سرانجام در سن 23 سالگی خودکشی کرد.
EM


درست یک روز پیش از آغاز ”عملیات بارباروسا“ در سال 1941 بود که باستان‌شناسان روسی، قبر یکی از خان‌های مغول بنام ”تیمور لنگ“ را شکافتند و جمجمۀ وی را برای انجام پژوهش، از آن خارج کردند. در قبر وی، همچنین نوشته‌ای یافت شد: ”هر کس گور مرا بگشاید، نیرویی ویرانگر‌تر از مرا فراخوانده است“. افراد محلی ایشان را از این کار باز داشتند و هشدار دادند بی‌احترامی به جسد تیمور، جنگ و خون‌ریزی به دنبال خواهد داشت. کسی اما آنها را جدی نگرفت. روز بعد بود که قوای آلمان نازی در یکی از خون‌بارترین و بزرگ‌ترین عملیات نظامی جهان، به مرزهای شوروی سابق حمله بردند. صدها هزار نفر تنها در هفتۀ نخست این عملیات به خاک و خون غلتیدند.


اندکی پیش از ترور شدن، ”آبراهام لینکلن“ برای برخی از اعضای کابینه‌ی دولت و نیز همسرش، از خوابی گفت که دیده بود. در این رویا، لینکلن سرباز جوانی را دید که کنار یک تابوت ایستاده بود و مردمانی را که مویه و زاری می‌کردند. لینکلن از سرباز پرسید: ”چه کسی در تابوت خوابیده است؟“ و سرباز پاسخ داده بود: ”رئیس جمهور آمریکا، آقا!“


کتاب ”مردی با نقاب آهنین“، ریشه در واقعیت دارد. به سال 1669 بود که لویی چهاردهم، پادشاه فرانسه، مردی ناشناس را به قلعۀ پینیه‌رول تبعید کرد، مردی که نه اتهام مشخصی داشت، نه محاکمه شده بود و نه هویت مشخصی داشت. او می‌بایست همواره نقابی ساخته شده از استخوان بر چهره می‌گذاشت. او محافظ مخصوصی نیز داشت که مراقب بود وی هیچ‌گاه شناخته یا دیده نشود. پس از چندین جابجایی بین زندان‌های مختلف، این مرد مرموز، به سال 1703 درگذشت… بی آن که کسی جز پادشاه فرانسه بداند وی که بود و چرا به چنین عقوبتی دچار شده بود.


در فوریه سال 1948 بود که تعدادی از کشتی‌های نزدیک سواحل اندونزی، پیام نامیدانه‌ای از یک کشتی جنگی هلندی به نام ”اورانگ مِدان“ دریافت کردند. شخصی با انگلیسی شکسته‌بسته و لحنی پریشان، از مرگ کاپیتان و تمامی خدمۀ این کشتی خبر می‌داد: ”فکر کنم همگی مرده‌اند، در عرشه و اتاق کنترل. هیچ‌کس نمانده…“
اندکی بعد، این پیام مورس عجیب، با یک جمله‌ی کوتاه به پایان رسید: ”من هم می‌میرم“. هنگامی که کشتی‌های نجات به اورانگ مِدان رسیدند، تمامی خدمه را مرده یافتند. آنها با چشمانی باز و بازوانی گشوده، در سراسر کشتی جان سپرده بودند. وحشت در صورتهای‌شان موج می‌زد. حتی سگ کشتی نیز مرده بود. هیچ نشانی از آسیب جسمی یا خشونت یا نبرد در اجساد و کشتی دیده نمی‌شد. اندکی بعد کشتی آتش گرفت و غرق شد و راز سر به مهر خود را به اعماق آب‌های تیره فرو برد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: