بایگانی دسته‌ها: عمومی

ده کارِ ساده برای نجات زمین

1 – کمتر آب مصرف کنیم. از مدتِ دوش گرفتن بکاهیم، موقع شامپو زدن و یا ریش تراشیدن، شیر آب را ببندیم. از شیرآلات هوشمند استفاده کنیم. گیاهانی در باغ و باغچه‌مان بکاریم که به آبیاری کمتری نیاز داشته باشند. شلنگ آب را روی زمین رها نکنیم و سراغ تلفن برویم!

2 – درست از انرژی استفاده کنیم. خانه را زیاد گرم یا خنک نکنیم. از شیشه‌های دو جداره در ساختمانها استفاده کنیم. وقتی از وسایل برقی استفاده نمی‌کنیم، آنها را از برق بکشیم. برای شستن لباس‌ها از آب سرد استفاده کنیم. به جای استفاده از لباس خشک‌کن، از بندِ رخت و آفتاب استفاده کنیم. خودخواه نباشیم.

3 – از اتوبوس یا دوچرخه برای جابجایی استفاده کنیم. اگر می‌توانیم مسافتهایی را هم پیاده طی کنیم. این به نفع سلامتی ما نیز هست. محل زندگی خود را نزدیک محل کارمان انتخاب کنیم. از رفت و آمدهای بیجا بپرهیزیم. از مقامات شهری درخواست پیاده‌رو ها و خطوط دوچرخه‌سواری بیشتری بکنیم. تکان بخوریم.

4 – از زیاد خوردنِ گوشت پرهیز کنیم. وعده‌های غذایی سبز را به رژیم روزانه‌مان اضافه کنیم. خوردن گوشت زیاد، هم هزینه‌ی بالای تولیدی دارد و هم ما را دچار بیماری می‌کند. از غذاهای آماده بپرهیزیم و مواد خوراکیمان را از مراکز تولید طبیعی تهیه کنیم. سعی کنیم کمتر جانداران دیگر را بخوریم.

5 – از خریدن قوطی‌های آب معدنی خودداری کنیم و بجای آن از دستگاه‌های فیلتر آب استفاده کنیم: آب معدنی نه تنها گران است، که کلی هم زباله تولید می‌کند. در مسافرت یا سرِ کار، از بطری‌های  آلومینیومی بجای بطری پلاستیکی استفاده کنیم. بطری‌ها را به سر و صورت طبیعت پرتاب نکنیم. با وقار باشیم.

6 – لزومی ندارد حتما از اجناس و لوازم گران قیمت و نو استفاده کنیم.  برای تغییر دکور می‌شود از فروشگاه‌های اینترنتی، لوازم دست دوم تمیز و خوبی پیدا کرد. تولید مداوم اجناس نو، باعث از بین رفتن محیط زیست می‌شود.

7 – کتاب‌ها و فیلمهایمان را به هم قرض بدهیم. خرید شخصی این چیزها، سبب تولید بیشتر و ضربه به محیط زیست خواهد شد. با این کار در هزینه‌ها و جوهر و کاغذ و نابودی درخت‌ها صرفه‌جویی خواهیم کرد. وسایل و ابزار کار را به همدیگر قرض بدهیم. می‌شود هوای همسایه‌ها را هم داشت. خودخواه نباشیم.

8 – از کامپیوتر و موبایل و وسایل الکترونیکی‌مان تا آنجا که ممکن است استفاده کنیم. آنها را داخل زباله‌ها نیاندازیم. باتری‌ها سمی هستند، آنها را داخل طبیعت رها نکنیم. شیشه‌ها باعث آتش‌سوزی جنگل و آسیب دیدن حیوانات بی‌گناه می‌شوند. لوازم کهنه‌ی خود را ببخشیم یا بازیافت کنیم. از مقامات محلی و شهری برای بازیافت زباله‌ها یاری بخواهیم.  مصرف‌گرا نباشیم.

9 – با استفاده از مواد طبیعی می‌توانیم تمیز‌کننده‌های غیر سمی خوبی درست کنیم. با چیزهایی مثل جوش شیرین، سرکه، آب لیمو و صابون. ساختن و استفاده از این تمیز کننده‌های غیر سمی در هزینه‌هایمان، تمیزی هوای اطرافمان و بکار افتادن مغزمان موثر است. اینقدر به سموم شیک بسته‌بندی شده امیدوار نباشیم.

10 – هر از گاهی درختی بکاریم، محل زندگی‌مان را تمیز نگهداریم، با حیوانات مهربان باشیم و به حریم زندگی آنها احترام بگذاریم. در ساخت و سازهایمان با طبیعت هماهنگ باشیم. همه چیز را برای استفاده‌ی خودمان فرض نکنیم. بدون جراحی بینی هم می‌توانیم کمی جلوتر از بینی خود را ببینیم.

Advertisements

قدرت تصاعد

من در اتاقی در یک خانه‌ی متوسط در حومه‌ی شهر زندگی می‌کنم که نسبتا معمولی اما بطرز خوشایندی راحت است. از عهده‌ی پرداخت اجاره‌ی آن برآمده ام و با کمی اقبال، همیشه از عهده‌ی آن بر‌خواهم آمد. وضع زندگی من مسرفانه نیست زیرا از زندگی چیز زیادی نمی‌خواهم. خلاصه آنکه، من در حالی‌که غرق در خرسندی و لذت از کارم هستم، در میان هموطنانم زندگی می کنم.
اما افسوس که همه‌ی اینها خواب و خیالی بیش نیست و نمیتوانم چشم بر حقیقت ببندم. جزیره‌ی آرامش من چیزی جز یک حبابِ آرام در سیلابی نیست که در سراشیب سقوط راهش را می‌گشاید تا با فاجعه‌ای روبرو شود… و من نیرویی که در برابر این سیلاب بایستد نمی‌بینم. تنها می‌توانم نا‌‌امیدانه و هراسان، نظاره‌گر آن باشم.
موضوع در یک کلمه خلاصه می‌شود: جمعیت.

بسیاری، از انفجار جمعیت می‌نالند ولی به ندرت نیت واقعی آنها معلوم است و نگرانی آنها با بی‌تفاوتی مردم مرفه مواجه می‌شود. به نظر می‌رسد جمعیت همیشه در حال افزایش بوده و سطح زندگی هم همراه آن بالا رفته است. اینطور فکر نمی‌کنید؟ بالاتر از همه، دستها و مغزهای بیشتر، به معنی همکاری بیشتر و قدرت نوآوری بیشتر و بنابر این پیشرفت بیشتر است. یک میلیون انسان بیشتر از صد نفر کار می‌کنند و افزایش توانایی آنها بیش از مشکلات حاصل از برخورد یک میلیون نفر است تا صد نفر. این به این معنی نیست که صدها میلیون نفر همواره گرسنه نیستند، زجر نکشیده‌اند، به بردگی گرفته نشده‌اند و مرعوب نشده‌اند… ولی وضع در گذشته همواره بدتر بوده است. خب، پس نگران چه هستیم؟ چرا نباید جمعیت و سطح زندگی پا به پای هم ترقی کنند؟
این دیدگاه مرا یاد مردی می‌اندازد که از امپایر استیت سقوط کرد. هنگامی که کمی سقوط کرد، فریاد کشید «خب من نود طبقه رو سقوط کرده‌ام و هنوز زنده‌ام!»

ادامهٔ این نوشته را بخوانید

دست نزن بچه!

آقا و خانوم والی‌نژاد هر دو مردند. به فاصلۀ یک ماه از هم. و از اونها تنها پسری باقی مونده بنام آرمان.

من این آرمان رو اولین بار وقتی دیدم که تنها چند هفته‌ای از عمرش می‌گذشت. در یک مهمانی، بغل مادرش «طلعت خانوم» داشت بین مهمانها دلربایی می‌کرد. نزدیکش که شدم دست انداخت و بند عینکم را گرفت. همان موقع بابایش «آقا مصطفی» دست بچه را گرفت که: «اِ، بابایی… دست نزن، ول کن عمو رو»… همه خندیدیم  و بچه با دهان باز نگاهمون کرد.
دفعۀ بعد که آرمان خان رو زیارت کردم، دو-سه سالی بیشتر نداشت. خانواده والی‌نژاد ما رو دعوت کرده بودند به جشن تولدش. پسرک کنجکاو بود و پر شر و شور. به همه‌چیز دست می‌زد، اما آقا‌مصطفی مثل سایه دنبالش بود که:
– آرمان جون به کیک دست نزنی ها، به کادوهات دست نزنی هنوز موقعش نیست… آرمان جون به لباس خاله جون دست نزن دستت کثیفه. آرمان جون به این دست نزن اَخِه، اونو نکن تو دهنت کِخِه، طرف این نرو جیزِه، دست نزن به فرش بلا گرفته…!
زمان همینجور می‌گذشت و من دفعۀ بعد، آرمان رو وقتی دیدم که کلاس اولی شده بود. در سفرِ شمال بودیم و خانوادۀ والی‌نژاد رو در یکی از پاتوقهای بینِ راه دیدیم. طبق معمول، سایۀ والدین بر سر «آرمان جان» گسترده بود و از خطرات احتمالی محافظت می‌شد. آرمان دست به قابلمه نزن، آرمان دست به سوییچ نزن، دست به اون درخت نزن آفت داره… آرمان بیا اینجا چرا دست به آب میزنی کثیفه. آرمان دست به کیف عمو نزن. آرمان دست به کبریت نزنی. آرمان دست به ماشین نزن. آرمان تا دستت رو نشستی دست به قاشق نزنی ها…
خلاصه در طول سالها آشنایی دور و نزدیک با خاندان محترم والی‌نژاد، اولین چیزی که همیشه توجه مرا جلب می‌کرد، دست نزدنهای «آرمان» بود به چیزهایی که دور و برش بودند و تهدیدش می‌کردند. از بلوغ تا دانشگاه. نباید به کمد پدرش دست میزد یا به کنترل ماهواره، نباید به اونجای خودش دست می‌زد، نباید به وسایل برقی دست می‌زد… اوایل فکر می‌کردم اینکارها برای حمایت از اون بچه لازمه و او رو از خطرات دور نگهمیداره.
وقتی در دورۀ دانشجویی‌اش، «آرمان» رو در یکی از همایشها دیدم تقریبا نشناختمش. گوشه‌ای ایستاده بود و سعی می‌کرد سرِ راهِ چیزی نباشد. با کسی دست نمی‌داد و همه‌اش با دستمالی تمیز، لای انگشتانش رو پاک می‌کرد. نوعی حس گناه در صورتش موج می‌زد و در حالی که همه مشغول رتق و فتق امور بودند، اون مشارکتی به خرج نمیداد.
از او خواستم یکبار در یکی از برنامه‌های کوهنوردیِ دوستانه‌ی ما شرکت کند، و کاش نخواسته بودم. با اصرار من و اکراه قبول کرد. با اینهمه در طول برنامه نه دست به خاک زد، نه به گیاه، نه کوله‌ای برداشت و نه چوبی جمع کرد. تنها ساندویچش را که با دقت پیچیده بودند خورد و ظرف آبش را به دهان برد. در رودخانه با ما آبتنی نکرد و سعی کرد روی چمنها ننشیند. در طول برنامه تنها مراقب بود از سرِ بی‌احتیاطی یا عمد، دست به چیزی نزند که مبادا خراب شود. حتی درِ ماشین را یکی برایش باز کرد تا بنشیند.
آرمان هیچوقت عاشق نشد تا آنجا که میدانم. نمی‌توانست به موها، اندام، لبها و سینه‌های دختری دست بزند. انگار پرده‌ای نامرئی میان دستانش و جهان پیرامونی کشیده بودند. هنگامی که به اجبار به کاری دست می‌زد، با عذاب وجدان و در نهایتِ سرعت اینکار را انجام می‌داد. سعی می‌کرد هیچگاه مسئولیتی نپذیرد، همیشه در پشت صحنه حضور داشت. خانواده‌اش هم چیز زیادی از او نمی‌خواستند. تنها نباید به سیگار، به کیبورد، و به خشونت دست می‌زد. تصور می‌کنم اگر از سربازی معاف نشده بود، خودش را در پادگان حلق‌آویز می‌کرد. البته حق نداشت به طناب دست بزند.
در اواخر عمرِ پدر و مادر بیمارش، او نتوانسته بود از آنها پرستاری کند. شغل مطلوبی نتوانسته بود پیدا کند. همه‌چیز مستلزم دست زدن به کاری بود. نه پرِ کاهی از زمین بلند می‌کرد و نه لیوانِ آبی به دست مادر مریض می‌داد. نه ویلچر پدر را هل میداد و نه به خانه و گلهایش رسیدگی می‌کرد. مبهوت بود و بیگانه. هنگام مرگ پدر و مادرش، او هیچ کاری نکرد. در گوشه‌ای ایستاد و «به چیزی دست نزد».

الان دیگر از او خبر ندارم. اهمیتی هم ندارد. هر روز در کوچه و خیابان، از کنار هزاران آرمان می‌گذرم. با دستانی بی‌فایده.

همیشه عاشق

پسری کوچک بودم، با موهای فرفری. کم‌حرف و رویا‌زده. تازه خودم رو شناخته بودم، و بدنم رو.
او هم نشسته بود اونجا. روبروی من، روی لبۀ مبل. با چشمانی روشن و موهای افشانِ خرمایی‌رنگ. با دستهایی ظریف و ناخنهایی ظریفتر. لبۀ آستینهاش ریش ریش بود. پوستش نرم. پاش رو انداخته بود روی پاش و سیگار لای انگشتاش دود می‌کرد.
تمام نشانه‌های یک شاهزاده‌خانم رو داشت. با لبخندی گرم. آدم یاد سرزمینهای رویایی می‌افتاد. یاد نگهبانهایی که توی جنگل دنبال شازده‌خانومِ گمشده می‌گشتند. یاد آتیش لب دریا توی شب سرد بارونی. یاد پیرزن جادوگر و برادرهای بد‌ذات. یاد شنلهای گشاد و برق نگاه‌های دزدکی عاشقانه…
رفتم جلوش ایستادم. سر چرخاند و به من نگاه کرد. زمان نمیتونه همه چیز رو حل کنه.
 گفتم: خانوم… شما خیلی قشنگین!
دوست داشتم دستم روی قبضۀ شمشیر بود یا یه تیر‌کمون به پشتم آویزون بود. حتی صدام نلرزید. کاش یه اسب مشکی براق هم، در حالی که بخار از پوستش بلند می شد، پشت سرم واستاده بود.
خانمه سیگارش رو توی جا‌سیگاری تکوند و شانه‌ام را گرفت. هلم داد.
– برو گمشو بینم… تخم سگ نیم وجبی رو ببین ها! این حرفا رو از کجا یاد گرفتی؟ برو بازیت رو بکن…
رفتم یک گوشه قایم شدم. توی شلوارم هم جیش کردم. از اون موقع تا الان، همیشه سعی کرده‌ام عاشق باشم.