بایگانی برچسب‌ها: صحرا

می‌خواهم زنده بمانم!

 پادشاهِ جنگل

”هرمن پِری“، در طول جنگ جهانی دوم یکی از اعضای گردانِ کار ارتش امریکا در برمه بود: گردانی که کار ایشان، ساختن جاده در بدترین شرایط ممکن بود. این گردان، که تنها از سیاه‌پوستان تشکیل شده بود، باید با بیماری، باران‌های موسمی، زالو‌ها و حملۀ ببرهای آدم‌خوار دست و پنجه نرم می‌کرد تا جادۀ بیهوده‌ای را درست کند که ارتش امریکا به چین قول آن را داده بود. جاده‌ای که در هر مایل، دو کشته بر جای گذاشت و عملا بدون استفاده ماند.
زمانی که ”هرمن“ از شرایط طاقت‌فرسا جان به لب شد، با یکی از افسران سفیدپوست درگیر شد. او سه ماه تمام در یک محفظۀ فلزی که جعبۀ ”عرق‌ریزان“ نامیده می‌شد، در گرمای آفتاب جهنمی حبس شد. وقتی آزاد شد، یکی از افسران خود را کشت و به جنگل گریخت. وی شرایط سخت جنگل را از سر گذراند و توسط یک قبیله‌ی بومی که شکارچیان انسان نام داشتند، پذیرفته شد و با دختر رئیس قبیله ازدواج کرد. او تبدیل به شکارچی ماهری شد و به کِشتِ خشخاش پرداخت.
افسانۀ ”هرمن پِری“ در میان سربازان آمریکایی دهان به دهان گشت و به وی لقب پادشاه جنگل دادند. به همین دلیل دستور کشتن وی از بالا صادر شد. سربازان با حمله به روستای شکارچیان انسان، وی را با شلیک گلوله زخمی و دستگیر و برای اعدام به یک زندان منتقل کردند. اما وی به شیوۀ فیلم رستگاری شاوشنک از طریق لولۀ فاضلاب این زندان گریخت. دو هفته بعد او در جنگل محاصره شد، ولی در حالی که باران گلوله از هر سو بر سر وی می‌بارید، از یک صخره خود را به داخل رودخانه انداخت و به کمک یک کندۀ درخت شناور، از مهلکه گریخت.
اندکی بعد ارتش در یک کمین، وی را غافلگیر کرد که در جریان آن، ”هرمن“ با سه گلوله زخمی شد؛ اما باز هم موفق به فرار شد. سرانجام چند روز بعد، او که خود را در نقش یک بومی جا زده بود، دستگیر و بلافاصله به چوبۀ دار سپرده شد: در حالیکه 17 سرباز مسلح وی را محاصره کرده و دستور داشتند بدون تعلل به وی شلیک کنند، حتی به بهای از دست دادن جان خود!
01 ادامهٔ این نوشته را بخوانید