بایگانی برچسب‌ها: عقیده

ریشه‌ی همه رنج‌ها

در روزگاران نخستین، که همه‌ی جان‌داران روی زمین با هم سخن می‌گفتند، آدم‌ها و جانوران به خوبی و خوشی کنار هم زندگی می‌کردند. اما چون آدم‌ها کم‌کم زیاد شدند، به شکار و کشتن جانوران روی آوردند تا گرسنگی خود را بر طرف کنند. آن‌ها جانوران را از خانه‌های‌شان بیرون راندند و حتی بدون دلیل به شکار جانوران هم می‌پرداختند.
این‌جا بود که جانوران دور هم جمع شدند تا تصمیم بگیرند چگونه با این جماعت مقابله کنند. خرس‌ها پیشنهاد کردند با استفاده از نیزه و تیر‌کمان، به جنگ آدمیان بروند. اما پیشنهاد آن‌ها از سوی باقی جانوران ابلهانه خوانده شد و خرس‌ها از جمع ایشان رانده شدند؛ پس خرس‌ها هم تصمیم گرفتند می‌توانند با چنگ و دندان طبیعی خود به جنگ آدم‌ها بروند.
باقی جانوران تصمیم گرفتند هر یک، نوعی از بیماری را بیافرینند تا از جمعیت آدم‌ها کاسته شود. اما گیاهان که این تصمیم را نا‌بخردانه می‌دانستند، دور هم گرد آمدند و هر یک راهی برای درمان آن بیماری‌ها آفریدند.
… چنین است که سرخ‌پوستان ”چروکی“، پیش از کشتن حیوانات، از آن‌ها درخواست بخشایش می‌کنند.
dis1_resize ادامهٔ این نوشته را بخوانید

Advertisements

از روبرو با شلاق!

√ پول ریشۀ همه شرها است. اما اگر پول نداشته باشی، جامعه چندان به تو روی خوش نشان نمی‌دهد. هر چه از این ”شر“ کمتر داشته باشی، کمتر هم آدم به حساب میایی… به زمین خوش آمدید! 

√ فرمولِ ”سر شب خوابیدن و کلۀ سحر بیدار شدن“، شما را در طیف طبقۀ کارگر قرار می‌دهد… ثروتمند‌ها، اختیار زمان خوابیدن و بیدار شدن‌شان دست خودشان است. 

√ هر کدام از ما، یکی از تریلیون‌ها موجود زنده روی یکی از تریلیون‌ها سیارۀ واقع در تریلیون‌ها کهکشان، متعلق به یک کیهان بی‌انتها و همیشه چرخان هستیم… و با این‌همه، همیشه کسانی هستند که خود را ”مهم“ می‌پندارند. به این اشخاص، ”مرد“ و ”زن “ گفته می‌شود. شاید لازم باشد از آن‌ها اجتناب کنید. 

ادامهٔ این نوشته را بخوانید

حماقت‌های بشری

در ماه مارس 1826 میلادی، جوزف اسمیث، جوان 21 ساله، متهم به کلاه‌برداری و بر هم زدن نظم عمومی شد. وی در دادگاهی که در ”بینبریج“ برگزار شد، اعتراف کرد که سر مردم کلاه می‌گذاشته و به ایشان وعده داده است که با کمک یک سنگ جادویی، می‌تواند اشیاء گمشده‌ی آن‌ها را پیدا کند.
18 ماه بعد، همین آقای جوزف اسمیث، ادعا کرد دو فرشته بر وی ظاهر شده و جایگاه لوحه‌های طلایی را به وی نشان داده‌اند که بر آن‌ها کلماتی غریب نقش بسته… و این الواح را که خودش آن‌ها را پیدا کرده بود، تنها می‌شد به کمک یک سنگ جادویی و توسط خود وی، خواند! جوزف اسمیث به این ترتیب پایه‌گذار مکتب مذهبی ”مورمون“ شد… مکتبی که بر این باور است که تعالیم، آداب و رسوم از طریق ”وحی الهی“ به جوزف اسمیث منتقل می‌شود.
hst (0) ادامهٔ این نوشته را بخوانید

شارلی را بکش!

مرگ ژنرال دوگل
هشت روز پیش از آن که ”ژنرال دوگل“ در زادگاهش کلمبه درگذرد، کلوب شبانه‌ای در ”سن‌لورن دو پونت“ طعمه‌ی آتش ویران‌گری شد که در نتیجه‌ی آن، 142 نوجوان و جوان جان باختند و شدت سوختگی بدن نجات‌یافتگان این فاجعه، تا نود درصد نیز می‌رسید. این فاجعه، به قدر کافی مصیبت‌بار و غم‌انگیز بود که مدت‌ها صدر اخبار فرانسه را به خود اختصاص دهد اما درگذشتِ همزمان ژنرال دوگل، قهرمان ملی فرانسه، باعث شد این اخبار این مصیبت به حاشیه رانده شود.
در آن هنگام، تنها نشریه‌ی فکاهی که با جسارت به این موضوع پرداخت، هفته‌نامه‌ی فکاهی هاراکیری بود. این نشریه با چاپ تصویری در صفحه‌ی نخست خود، چنین نوشت: ”رقص تراژیک در کلمبه: 1 نفر کشته“
heb1این عمل نشریه‌ی ”هاراکیری“، چون جرقه‌ای در انبار باروت، خشم بی‌حدی در فرانسه بر‌انگیخت: دولت وقت، انتشار آن را ممنوع اعلام کرد و این عمل را نا‌بجا و نا‌بخردانه خواند. این نخستین باری بود که نشریه‌ی فکاهی ”هاراکیری“ جنجال بزرگی در اروپا برانگیخت: نشریه‌ای که بعد‌ها تغییر نام داد و اینک ما آن را با نام شارلی اِبدو می‌شناسیم.

ادامهٔ این نوشته را بخوانید

این است زندگی ما… نمونه آثار ”استیو کاتز“

استیو کاتز (Steve Cutts) تصویر‌گر و هنرمند بریتانیایی است. وی سال‌ها به عنوان طراح در آژانس طراحی انگلیسی Glueisobar به کار مشغول بود و در قالب طرح‌هایی چند، با شرکت‌هایی چون گوگل، نوکیا و سونی همکاری نمود. وی به سال  2012 این شرکت را ترک گفت تا به کار مستقل خویش بپردازد. او همچنین با شبکه‌های تلویزیونی همچون ”ادالت سوییم“ و ”کانال 4“ به همکاری پرداخته است.

SCutt (1)

نگاه استیو کاتز به دنیای پیرامون خود، انتقادی و هجو‌آمیز است. انسانِ اسیر زیاده‌خواهی خود و مخربِ طبیعت، از سوژه‌های مهم کارهای وی به شمار می‌رود. نمونه‌هایی از نگاه تند و تلخ وی به وضعیت فعلی بشر در قالب طراحی‌های هجو‌گونه را، با هم مرور کنیم.  ادامهٔ این نوشته را بخوانید

این نقطه‌ی پریده‌رنگِ آبی

بار دیگر به این نقطه نگاه کنید. همین جا… آنجا خانه است. این ماییم.

PBD

همۀ آنها که دوستشان داریم ، هر کسی را که می‌شناسیم، هر کسی که از او تا به حال شنیده‌ایم، هر انسانی که تا کنون زیسته است، ‌بر همین نقطه زندگی کرده است.

مجموع همه خوشی‌ها و رنج‌‌های ما، هزاران آموزۀ‌ اقتصادی، ایدئولوژی‌ و مذاهب دلگرم‌کننده، هر شکارچی و کاوشگری، هر قهرمان و هر بزدلی، هر آفریننده و هر نابودکنندۀ تمدنی، هر شاه و رعیتی، هر زوج جوان عاشقی، هر کودکِ سرخوشی، هر مادر و پدری، هر مخترع و مکتشفی، هر معلم اخلاقی، هر سیاستمدار فاسدی، هر هنرمند مشهوری، هر رهبر عالی‌رتبه‌ای و هر معصوم و هر گناهکاری در تاریخ نوع بشر، روی همین نقطه‌ی غبارگونۀ معلق در پرتو آفتاب ، تجلی یافته‌ و زیسته‌ است.
زمین، جایگاه کوچکی در گسترۀ بیکران گیتی است. به رودهای خونی فکر کنید که ژنرال‌ها و امپراتور‌ها جاری کردند تا بتوانند برای زمانی کوتاه، آقا و سرورِ قسمتی از این نقطه شوند. به بلاهای وحشیانه‌ای فکر کنید که به وسیلۀ ساکنان یک گوشه از این نقطه‌ی به سختی قابل تشخیص، بر سر ساکنان یک گوشه‌ی دیگر آمد‌. و چه کژ پندارانه، و چه حریص در کشتن، و نفرتشان تا چه پایه عمیق! خودنمایی‌هایمان، تصورِ مهم بودنمان، تصور این که حق ویژه‌ای در عرصه‌ی گیتی داریم، به دست این نقطه‌ی رنگ‌پریده به چالش کشیده می‌شود. زمین، تا آنجا که می‌دانیم، تنها مکانی است که میزبان حیات بوده است. و تا آینده‌ای دور تنها جایی است که در اختیار داریم. مکانی دیگر نیست که بتوانیم بر آن رحلِ اقامت بیفکنیم. می‌شود به دنیاهای دیگر دسترسی پیدا کرد، اما نه برای مهاجرت و نه به این زودی. چه بخواهیم و چه نخواهیم، زمین فعلا تنها ریسمانِ امیدی است که می‌توان به آن چنگ زد. سیاره‌ی ما، نقطۀ کوچکی در تیرگی عظیم احاطه‌کننده‌اش است. در همه این بی‌کرانگی، چیزی نیست که بتواند از جایی برای رهایی از شر خودمان به یاری‌مان بیاید. این مهم، بر عهدۀ خود ماست.
گفته می‌شود که ستاره‌شناسی باعث فروتنی می‌شود و من می‌خواهم اضافه کنم که ستاره‌شناسی، باعث خودسازی نیز می‌شود. به باور من، شاید هیچ برهانی درباره نابخردیِ غرور بشر، بهتر از این تصویر دور از دنیای کوچک ما، نباشد.

از نظر من، این تصویر بر مسئولیت ما برای برخورد مهربانانه و مشفقانه با یکدیگر تأکید می‌کند و همچنین بر گرامی داشتن و محافظت از این نقطه‌ی پریده‌رنگِ آبی… تنها خانه‌ای که از آنِ ماست.

نوشتۀ کارل سیگِن، اخترشناس آمریکایی و برندۀ جایزۀ پولیتزر

پندارها و کردارها

said (13)یک انسان قوی نیازی ندارد چیزی را به آدم‌های حقه‌باز و دغل اثبات کند. (چارلز منسن – رهبر جماعتی که با نام‌ خانواده‌ی منسن در دههٔ ۱۹۶۰ میلادی طی دو شب هفت نفر را به ضرب چاقو یا گلوله کشتند.)





واژه‌ها، پل‌هایی برای رسیدن به دنیاهای ناشناخته هستند. (آدولف هیتلر)


said (3)میلیون‌ها انسان که پیش از ما روی این کره‌ی خاکی سر کرده‌اند، همه‌ی این راه‌ها را پیموده‌اند. این‌ها تجربیات مشترک همگی ما است. (تد باندی – متجاوز و قاتل سریالی بیش از ۳۰ زن جوان بین سال‌های ۱۹۷۴ تا ۱۹۷۸. تعداد واقعی قتل‌های انجام شده توسط او مشخص نیست)


ادامهٔ این نوشته را بخوانید

کمدی بشری

06jarmusch-superjumbo_resizeاگه فکر می‌کنی کسی به یادت نیست، فقط سعی کن چند تا از قبض‌هایت را نپردازی تا همه به فکرت بیفتند. (جیم جارموش)


bill-hicks_resizeبچه‌ها از همه با هوش‌ترند. می‌دونین چرا؟ چون تا حالا بچه‌ای را ندیدم که یک شغل تمام‌وقت و چند تا بچه داشته باشه. (بیل هیکس)


GEORGE-CARLIN_262W2_resizeتا حالا دقت کردین هر کسی که از شما تند‌تر رانندگی می‌کنه، دیوونه است… و هر کس از شما یواش‌تر می‌رونه، خرفت و کودنه؟ (جرج کارلین)

ادامهٔ این نوشته را بخوانید

افسانه‌هایی از آمریکای لاتین

اِل ایمبونچه
این موجود افسانه‌ای، هنوز کودکی بیش نیست که از سوی والدینش به جادوگران غار‌نشین فروخته می‌شود. جادوگر این کودک را مسخ کرده، یک پای وی را به گونه‌ای می‌شکند که به پشت گردنش می‌چسبد. در سه ماهگی، زبان این کودک شکافته و فاق‌دار می‌شود. در همان زمان، جادوگر از روغنی بر پشت او می‌مالد که بر بدن وی مو‌هایی می‌رویاند. خوراک این نوزاد، شیرِ گربه‌ی سیاه و گوشتِ بز است، تا زمانی که بزرگ شود و جادوگر وی را با گوشت مردگان قبرستان تغذیه کند. ایمبونچه، نگاهبان ورودی غار جادوگران است.
AMLegend (1)اِل ایمبونچه (اینوونچه) گاه در مقام مشاور جادوگر ظاهر می‌شود. او غار را ترک نمی‌گوید مگر آن که مردمان غار را بیابند یا غار فرو بریزد. گاه که جادوگر مجبور به ترک غار خویش می‌شود، باید اینوونچه را در حالی که می‌گرید و دست و پا می‌زند و زمین و زمان را نفرین می‌کند، بر دوش خود بگیرد. اینوونچه از خوراکی که جادوگر در اختیار او می‌گذارد تغذیه می‌کند، مگر آن که در غار غذایی نمانده باشد… آن‌گاه است که او به جستجوی خوراک خویش خواهد پرداخت.

ادامهٔ این نوشته را بخوانید

برگزیده ترانه‌های ”لیدی گاگا“

استفنی جِرمِنوتا (Stefani Germanotta)، با نام هنری ”لیدی گاگا“، خواننده و آهنگ‌ساز آمریکایی است. وی که دانش‌آموختۀ هنرستان تئاتر موزیکال نیویورک است، به سال 1986 در منهتن، نیویورک در خانواده‌ای از طبقه‌ی متوسط به دنیا آمد. نیاکان وی ایتالیایی و فرانسوی هستند. او در سن 17 سالگی پس از پذیرفته شدن در هنرستان، با زندگی در خانه‌های دانشجویی، افزون بر تمرین آهنگ‌سازی، به نوشتن مقالات تحلیلی در مورد تاریخ هنر، مذاهب، مسائل اجتماعی و سیاست می‌پرداخت. وی همچنین پایان‌نامه‌ی خویش را درباره‌ی هنرمندان پاپ ”اسپنسر تونیک“ و ”دمیان هِرست“ نوشت. وی سپس زندگی خود را وقف موسیقی کرد، پس از چندین تجربه‌ی نه چندان موفق و نیز ترانه‌سرایی در شرکت سونی، سر‌انجام توسط هنرمند و تهیه‌کننده‌ی مشهور ”ایکان“ کشف شد و برای کمپانی وی به نوشتن ترانه پرداخت. ”لیدی گاگا“ اکنون به مدد ترانه‌های متفاوت، اجرا‌های جسورانه و شیوه‌ی زندگی خود، در زمره‌ی مشهور‌ترین و محبوب‌ترین هنرمندان پاپ معاصر قرار دارد. ”لیدی گاگا“ در کار‌های خیریه و امور بشر‌دوستانه فعالیت مداوم و جدی دارد، در برپایی بنیاد ”چنین زاده شده‌ام“ (BTWF) نقش اصلی را ایفا کرده است و از مدافعان حقوق دگر‌باشان جنسی است. آثار ”لیدی گاگا“، که نوازنده‌ی پیانو نیز هست، اکنون از پر‌فروش‌ترین آثار موسیقی همه دوران‌ها هستند. برگزیده‌ای از بهترین ترانه‌های وی تا سال 2015 میلادی را از پیوندهای زیر دریافت کنید
gg1_resize

دریافت بخش نخست (30 مگابایت)پیوند کمکی (mediafire)پیوند کمکی (trainbit)
دریافت بخش دوم (29 مگابایت)پیوند کمکی (mediafire)پیوند کمکی (trainbit)

از همین دست بخوانید:
برگزیده ترانه های دنی مینوگ
برگزیده آثار مدلین پی‌رو
برگزیده ترانه‌های اُفرا هازا

تعصب

تعصب زمانی شکل می‌گیرد که چشم بسته به پیروی از اندیشه‌ای دگم بپردازیم. (جان برگر)
در فاصله‌ی میان فرو‌پاشی دوران کهن و برپایی ساختارهای نوین، همیشه دورانی از شک و تردید، سر‌گشتگی، اشتباهات و نیز تعصب کور و سرکش وجود دارد. (جان سی کالهون)
متعصب، کسی است که نمی‌تواند فکرش را تغییر دهد و نمی‌خواهد موضوع را هم تغییر دهد. (وینستون چرچیل)
از تعصب تا وحشی‌گری، تنها یک قدم فاصله است. (دنیس دیدرو)
مردمانی که مذهب خویش را تغییر می‌دهند باید به قتل برسند. (ذاکر نایک)
همیشه خدایان زیادی بوده‌اند، همه جا خدایانی بوده‌اند که به موقع به درد می‌خورده‌اند و برای توجیه تقریبا هر چیزی استفاده شده‌اند. (مارگارت ات‌وود)

ادامهٔ این نوشته را بخوانید

موجودات افسانه‌ای دنیای کهن

مرد‌-‌ماهی لیِرگانیس
این نیم‌مرد‌-‌نیم‌ماهیِ غمگین، بخشی از افسانه‌های بومی کانتربریا است. می‌گویند وی یکی از چهار پسر خانواد‌ه‌ای در روستای ساحلی ”لیِرگانیس“ بود که پس از مرگ پدر، مادرش وی را برای آموختن درودگری به بیلبائو فرستاد. روزی وی، که شناگری ماهر نیز بود، برای شنا به خلیج بیلبائو رفت اما جریان آب وی را با خود به دریا برد و دیگر کسی وی را ندید.
پنج سال بعد، ماهی‌گیران موجود دریایی عجیبی را به تور انداختند که پس از چندین بار فرار از تور ماهی‌گیران، سرانجام به دام افتاد: او مردی بود نیم انسان و نیم ماهی. ماهی‌گیران وی را به شهر آوردند اما تنها چیزی که از او شنیدند، نام لیِرگانس بود. سرانجام، آن‌ها پسر جوان را به روستای خویش آوردند و مادر وی، پسر غرق‌شدۀ خویش را شناخت. وی نه سال در کنار خانواده‌اش زندگی کرد، نه لباسی پوشید و نه حرفی زد. سرانجام روزی برای شنا به دریا رفت و دیگر هرگز بازنگشت.
01 ادامهٔ این نوشته را بخوانید

خانم‌ها و آقایان… اشرف مخلوقات تقدیم می‌کند!

سرب مذاب در حلق ریختن، چار‌میخ کشیدن، میل داغ به چشم کشیدن، القای خفگی، پوست کندن، چارمیل کردن، به خر بستن، گچ گرفتن، اره کردن، غرق کردن، سوزاندن، بریدن، پوساندن و… همگی روش‌های دیرینه‌ای برای انتقام یا اعتراف‌گیری بوده‌اند. وجود شکنجه خود به تنهایی آنقدر شگفت‌انگیز و مشمئز‌کننده نیست که تعدد و تنوع روش‌های آن:

دار زدن، تخلیۀ شکم و چار‌شقه کردن
مجازات خیانت در انگلیس قرون وسطا، دار زدن، تخلیۀ شکم و چار‌شقه کردن در انظار عمومی بود. تا زمانی که این روش در سال 1814 ممنوع شد، هزاران نفر به این طریق شکنجه و کشته شدند. در این روش، محکوم نگون‌بخت را در صندوقی چوبی که سبد نامیده می‌شد به محل اعدام می‌آوردند. سپس وی را حلق‌آویز می‌کردند تا زمانی که در آستانۀ خفگی قرار می‌گرفت. سپس بدن نیمه‌جان او را پایین آورده و شکم وی را دریده، امعاء و احشاء و روده‌های او را بیرون کشیده، اندام تناسلی‌ش را بریده و جلوی چشمانش می‌سوزاندند. آنگاه محکوم را، چهار‌شقه کرده و سر از بدنش جدا می‌نمودند.
ant2006-0140.dvi ادامهٔ این نوشته را بخوانید

همۀ آب‌های دنیا

داستان طوفان نوح و سيل بزرگ و نابودى موجودات زمين، تقريبا قدمتى سه ‏هزارساله دارد و در افسانه ها و داستانهاى عاميانه از جايگاه خاصى برخوردار بوده ‏است. درباره‌ی طوفان نوح بيش از 600 نوع مختلف افسانه و داستان گوناگون در ميان اقوام‏ و ملل باستانى رواج داشته است. تفاوت‌هايى كه در اين افسانه‌ها ديده مى‌شوند، عموما در نوع برداشت هر قوم از چگونگی اين فاجعه خود‌نمايى مى‌كند، به گونه‌ای كه هر يك از آنها نوعِ كشتى نجات، دلايل‏ خشم خدايان و آسمان، روش زندگى بعدى نجات‌يافتگان و حتى احتمال تكرار مجدد اين فاجعه را با توجه به محل جغرافيايى و زيستگاه خود، تعريف كرده‌اند.


سومر
کهن‌ترین متنی که به روایت طوفان بزرگ می‌پردازد، سنگ‌نبشته‌های سومری است که قدمت آن به سه هزار سال پیش باز می‌گردد. در این روایت، خدایان آن و انلیل مصمم می‌شوند تا نسل بشر را با سیلابی سهمگین از میان بردارند. اما یکی از خدایگان، انکی، ارزشهای اخلاقی پادشاه زیوسودرا را به ایشان یاد‌آور می‌شود و پنهانی، پادشاه را از طوفان مهیب با خبر می‌سازد. پادشاه با این پیش آگاهی از طوفان جان سالم بدر می‌برد.
پروفسور سموئل كريمر، سومرشناس برجسته، در کتاب مشهور خویش (الواح سومری) اشاره می‌کند لابد در متن اصلى افسانه به زیو‏سودرا اندرز می‌دهند كه كشتى بزرگى بسازد و خود را از مرگ و نيستى نجات دهد. اما شكستگى ‏چهل خط از متن لوح اصلی، مانع دست ‏يافتن به اين بخش از داستان شده است. اما از ‏متن الواح درمی‌یابیم كه پس از هفت شبانه‌روز طوفان، اوتو (خداى خورشيد) بار دگر بر جهان می‌تابد. سپس خدایان به زیوسودرا (کسی که زندگی را دیده است) عمر جاودان می‌بخشند.
sumer ادامهٔ این نوشته را بخوانید

داروین در باغ وحش

چارلز رابرت داروین (1882 – 1809) زیست‌شناس بریتانیایی و واضع نظریه تکامل زیست‌شناختی است. گرچه خداناباوری به احتمال قوی پیش از چارلز داروین قادر به دفاع منطقی از خود بوده است، اما داروین نخستین روشنفکر «ندانم گرا» بود که ظهور کرد.
CDp_resizeچارلز داروین در ۱۲ فوریه ۱۸۰۹ در خانواده پزشکی ثروتمند در انگلستان دیده به جهان گشود. وقتی داروین هشت سال داشت مادرش درگذشت. یک سال بعد او را برای تحصیل به مدرسه شبانه‌روزی در شهر مجاور فرستادند. در ۱۸۲۵ پس از صرف یک سال کارآموزی در کنار پدرش برای تحصیل پزشکی به دانشگاه ادینبرو رفت. اما خشونت عملیات جراحی باعث شد که از پزشکی بیزار شود و در عوض نزد یک برده سیاهپوست آزاد شده به نام جان ادمونستن به آموختن تاکسیدرمی مشغول شود. داروین شیفته داستان‌هایی بود که ادمونستن از جنگل‌های بارانی آمریکای جنوبی برایش تعریف می‌کرد.
یک سال بعد داروین یکی از اعضای فعال انجمن دانشجویی طبیعی‌دانان و شاگردی مستعد در مکتب رابرت ادموند گرانت، یکی از پیشگامان نظریه فرگشت بود. وی همچنین در کلاس‌های تاریخ طبیعی رابرت جیمسون در زمینه جغرافیای چینه‌شناختی شرکت می‌کرد و طریقه طبقه‌بندی گیاهان را در موزه بزرگ دانشگاه ادینبورگ می‌آموخت. در سال ۱۸۲۷ پدر ناخشنود از این که پسر جوانش به پزشکی علاقه‌ای نشان نمی‌دهد، نام او را در دانشگاه کیمبریج نوشت تا در کسوت روحانیت در آید.
ادامهٔ این نوشته را بخوانید